عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

197

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

كه آزار كسى بشما نرسد و مزايائى بشما داده شود آنچه مايليد از من بخواهيد . جواب دادند : ما از تو بقا ميخواهيم . اسكندر گفت چگونه كسانى كه سرنوشتشان مرگ است ممكن است هميشه باقى باشند . جواب دادند اگر تو ميدانى كه بنى نوع بشر باقى نميماند پس منظورت از كشتن خلق و ريختن خون و ضبط اموال و مساكن آنان و اخافهء زنان و كودكانشان چيست ؟ تصوّر كرده‌اى كه اگر تمام عالم و ساكنين آن و آنچه در آنست مالك شوى الى الابد زنده خواهى ماند و از خود چيزى باقى نخواهى گذاشت كه مسئوليت اينهمه اعمال خشونت‌آميز را به گردن ميگيرى ؟ اسكندر گفت : راست است ولى من بنده و مأمور خداوندم و برحسب حكم اوست كه عملى را انجام يا از انجام آن خوددارى ميكنم ! از دشمنانش انتقام ميكشم و با دوستانش مدارا ميكنم با مشيّتش مخالفت نشايد و در مقابل امرش مقاومت نبايد همه عبديم و فرمان‌بردار ! پس اجازه طلبيده با مصاحبينش به راه افتاد . شنيدم كه مأمون بشنيدن اين بيانات اسكندر گفت : در قرون قبل سلاطين اين عقيده را كه انسان قادر بامرى نيست مگر بارادهء خدا تدريس ميكرده‌اند ! داستان كيد هندى و اسكندر همين كه اسكندر از امر دارا و فور فراغت حاصل نمود تمام سلاطين از ترس نسبت به او اظهار اطاعت و انقياد نمودند . يكى از سلاطين هندوستان كه نامش كيد بود بوصول نامهء اسكندر مبنى بر الزام او بتأديهء خراج اطاعت خود را اعلام داشته شرحى به دو نوشت كه چهار چيز از بدايع عالم در اختيار من است كه هيچ سلطانى نظير آنها را ندارد و من آنها را از خود جدا كرده برسم هديه به پيشگاه تو ميفرستم كه لايق دارا بودن آنهائى و جز تو كسى لايق داشتن آنها نيست . اوّلا دخترى دارم كه آفتاب نظير او را در حسن و كمال نديده جالب توجّه است و مايهء حيرت دوّم طبيبى مراست كه در علم طبّ و تشخيص درد و تعيين دارو و علاج امراض مزمنه مثل اينست كه وحى به دو ميرسد و تا هر زمان كه او ملازم خدمت باشد صحّتت را حفظ و عللى كه پيش آيد مرتفع خواهد ساخت سوّم در محفل من فيلسوفى است كه گوئى خداوند لبّ