عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
168
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
دوخت اسب چنان بتقلّا درآمد كه دهانه و تنگش از هم گسست و رستم بر زمين غلطيد و اسب با زينپوشى از خون و پاىبندى از جراحت رو به خانه فرار كرد . رستم نيز بدون اظهار تألّمى از جراحات بدنش به زحمت خود را كشيده بر فراز تلّى رسانيد . اسفنديار نعره برآورده گفت : رستم علّت توقّفت چيست چرا بمحاربه نميپردازى ؟ رستم جواب داد : مولاى من گذشتن روز و رسيدن شب جدائى محاربين را ايجاب مىكند تو نيز راحت كن و تا فردا به من فرصت ده . اسفنديار با وجود خشم و اضطراب و اندوه شديدى كه از مرگ پسرانش داشت لطفا با وى موافقت نموده اجازه داد بخانهاش رود . رستم بعلّت زخمهائى كه داشت در نهايت عجز و زحمت روان گشت چون بساحل رود رسيد در برابر اسفنديار كه بتعجّب در او نگريسته متانت او را تحسين ميكرد از رود گذشت . مصاحبينش او را استقبال كرده با ارّابهاى بخانهاش بردند كه فرياد از آن بپاخاست زال با چشم اشگبار و روح افسرده گفت : جانم فداى تو اى فرزند ! اين چه بدبختى يا چه بلاى عظيمى بود كه در اين سن و آخر عمر به من روى نمود ! اين سزاى كسى است كه با اقران خود نمىميرد ! ملتجى شدن زال بسيمرغ كيفياتى كه بمرگ اسفنديار منتهى مىشود اين حادثهء بزرگ زال را بر آن داشت كه بحيله متوسّل شود . پس پرى را كه سيمرغ در طفوليّت به او داده بود تا در مواقع لازمه و ظهور بدبختى آن را سوزانده دود كند سوزانيد و امر بكشتن عدّهاى گوسفند و برّه و پوست كندن آنها كرده حاضر گذاشت . بلافاصله سيمرغ چون ابر موجد رعدى رسيد و از سر كوه بلندى در بوستان زال فرود آمد زال بنزد وى رفته سر تعظيم فرود آورد و امر داد تا حيوانات پوستكنده را در برابر او نهند . سيمرغ از آن تناول كرد و آنگاه زال با چشم گريان بذكر ماوقع پرداخته رستم را به دو ارائه نمود . سيمرغ بدقّت در جراحات او نگريسته بنيروى چنگها و نوك خود متجاوز از بيست پيكان تير كه معادل يك بار شتر آهن ميشد از بدن او بيرون كشيد و چون بال خود را بر آن زخمها ماليد همان لحظه به صورت نخست