عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
161
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
رستم از شكار مراجعت كند در خدمتت سرافراز باشيم بهمن جواب داد : امر پدرم اينست كه قبل از يافتن رستم نزد هيچكس درنك نكنم پس محلّى كه او در آنست به من بنما تا نزد وى رفته پيام او را برسانم . زال كسى را با او فرستاد كه نزد رستمش دلالت كند « 1 » . طبق افسانههاى ايرانى كلاغى نزد زال بود كه بهمن را دلالت نمود و همچنان طىّ طريق كرد تا بشكارگاه رستم رسيد . رستم بر سر كوه بلندى بود و از حيث عظمت جثّه و هيبت منظر چنان بود كه كوهى بر كوهى نهاده باشند . بهمن پياده شد اسب را بست و ارتفاع كوه را تا نقطهاى مشرف بمحلّى كه رستم در آن بود پيمود ديد رستم نشسته و آتش بسيارى برافروخته و مشگى شراب نهاده در دست راست نيزهاى دارد كه گورى را بدان كشيده كباب مىكند و در دست چپ جام بزرگى شراب ناب بر كف گرفته است بهمن با خود گفت : همان به كه پدر را از شرّ اين شيطان خلاص كنم و غفلتا او را هلاك سازم ! پس تخته سنگى محاذى سر او به زير افكند . تخته سنگ كه فروغلطيد رستم سر را بلند كرده آن را ديد ولى اعتنائى نكرد فقط چون نزديك شد سر را عقب برد كه از روى سرش بگذرد و با پا آن را عقب رانده گفت : شايد از زير پاى حيوان سبعى در رفته باشد . بهمن بمشاهدهء اين منظره از مقابلهء پدرش با چنين حريفى سخت پريشان شد و از راه ديگر فرود آمده يكسر بجانب رستم كه با برادرش زواره نشسته بودند رفت . رستم بمشاهدهء بهمن ، زواره را گفت : برادر سوارى كه از دور بجانب ما ميآيد مسلّما از خاندان سلطنت است . بهمن كه نزديك شد از اسب به زير آمد و در برابر وى سر فرود آورد . رستم بجانب وى شتافته او را نشانيد و از نام و نژادش سئوال كرد . بمجرّد گفتن سر تعظيم در برابر وى فرود آورده روى بر زمين اطاعت نهاد و سر و دست او را بوسه داد و آنگاه از پدر و جدّ و علّت ملاقاتش پرسيد . بهمن به تمام موضوعات پاسخ داده گفت : پدرم اسفنديار در ساحل هيرمند اردو زده و مرا حامل پيامى بنزد تو كرده است كه اگر اجازت دهى ترا از آن آگاه سازم . چون كباب
--> ( 1 ) از شاهنامه : هميرفت پيش اندرون رهنمون * جهانديدهاى نام او شير خون بانگشت بنمود نخجيرگاه * هم اندر زمان بازگشت او ز راه