عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
162
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
حاضر شده بود رستم گفت : فعلا به خوردن ماحضر بايد پرداخت كه واجبتر است و تو با ما كمك كن . پس طبق معمول در كمال اشتها به خوردن و آشاميدن پرداخت در حالى كه بهمن باندكى شراب و كباب اكتفا كرد رستم به دو گفت : شاهزاده نبايد در اكل و شرب امساك كند چه نتيجة در به كار بردن نيزه و شمشير دستش قدرت كافى نخواهد داشت . بهمن جواب داد : ما شاهزادگان در عين كمخوراكى مردانگى بسيار داريم بالاخره پيغام را رسانيده مأموريّت خود را انجام داد . رستم كه با دقّت گوش فرا داده بود گفت : خودم پاسخ اين پيغامم و با تو بنزد پدرت خواهم آمد برخيز برويم ! و سوار بر اسب شدند . رستم بتصوّر اينكه اسفنديار دعوت او را خواهد پذيرفت برادرش زواره را براى تهيّهء وسائل پذيرائى به منزل فرستاد و خود بمعيّت بهمن بطىّ طريق اشتغال يافت تا در ساحل رودخانه ايستاد . بهمن از آب گذشته نزد پدر رفت و ورود رستم را يكّه و تنها به دو اعلام و شرحى در شجاعت و قدرت او ايراد داشت اسفنديار بخشونت گفت : هميشه گفتهاند كه اشخاص حقير را بانجام كارهاى خطير نبايد گماشت . تو كى و كجا مرد دلير و سلحشور ديدهاى كه رستم را بر ديگران ترجيح ميدهى ؟ اسفنديار اسب طلب كرده بساحل رود رفت . رستم بمشاهدهء وى از رود گذشت و چون بنزديك وى رسيد از اسب به زير آمده سر اطاعت بر زمين انقياد نهاد . اسفنديار با خوشروئى تمام دست بجانب او دراز كرده او را گفت كه بر اسب نشيند . رستم همين كه بر اسب نشست گفت : خدايرا ببقاء و لقاء تو و اينكه ترا در خاك خود صحيح و سالم مىبينم و به من مجال ابراز عبوديّت داده شكرگذارم . چه ترا به همان چشم مىبينم كه سياوش را مىنگريستم . اسفنديار جواب داد : من نيز خدايرا از اينكه ترا صحيح و سالم ملاقات ميكنم شاكرم چه ترا چون برادرم پشوتن عزيز ميدارم مدّت مديدى بود كه آرزوى ملاقات ترا داشتم خدايرا شكر كه اين نعمت نصيبم گرديد . پس روى بچادر كرده از اسب به زير آمدند . بمجرّد ورود پشوتن ، رستم بجانب وى رفته او را در بر گرفت و پس از اجراى مراسم معموله هرسه نفر شروع بصحبت كردند . اسفنديار با تكرار پيغامى كه بهمن براى رستم برده بود بتوضيح دلائل صحّت