عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
153
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
قيمتش را به من نپرداخته بود چون مدّتى بدفع الوقت گذرانيد و از اداى طلب من خوددارى كرد براى آنكه او را نسبت به خود سر لطف آورم باميد تأديهء طلب خود كمانها و تيرهائى بنام او تهيّه و برسم هديه تقديم او نمودم ولى او بوعده وفا نكرد و اين سه تير هم از آنها نزد من باقيست و باقبال بلند شاهزاده اينها براى او ذخيره شد كه تقديم دارم . كهرم او را تشكّر كرده از پى كار خود رفت . داستان اسفنديار در تسلط بر قلعهء روئيندژ و كشتن ارجاسب با دو پسر و معاريف تركان اسفنديار به خدمت ارجاسب رسيده پس از تعظيم و مدح و ثنا او را گفت : الطاف و مراحم اعليحضرت در پناه دادن من در زير سايهء خود و سعادتى كه در پرتو اقبال بلند او نصيب من شده غيرقابل توصيف است ميخواستم بافتخار درباريان و حجّاب بارگاه و رؤساى قشون و ساير افسران ضيافتى برپا كنم كه مرا مايهء تزئيد افتخار و مزيد محبّت شود « 1 » ممكن است اعليحضرت بر افتخارات من افزوده آنانرا اجازه دهند كه
--> ( 1 ) از شاهنامه : بيامد ببوسيد روى زمين * بر ارجاسب چندى بخواند آفرين چنين گفت كاين بار و اين كاروان * هميراندم تيز با ساربان به دو اندرون ياره و افسر است * كه شاه سرافراز را در خور است پذيرفتن از شهريار زمين * ز بازارگان پوزش و آفرين بخنديد ارجاسب و بنواختش * گرانمايهتر جايگه ساختش چه نامى ؟ به دو گفت خرّاد نام * جهانگرد و بازارى و شادكام بخرّاد گفت اى رد آزاد مرد * برنجى همى گرد پوزش مگرد ز دربان نبايد ترا بار خواست * بنزد من آى آنگهى كت هواست چنين گفت كاى شاه فرخنده باش * جهان دار و تا جاودان زنده باش يكى ژرف دريا بر اين راه بود * كه بازارگان زان نه آگاه بود ز دريا برآمد يكى تندباد * كه ملاح گفت اين ندارم به ياد بكشتى همه زار و گريان شديم * ز جان و تن خويش بريان شديم پذيرفتم از دادگر يكخداى * كه گر من رسم زنده زيدر بجاى يكى بزم سازم بهر كشورى * كه باشد بدان كشور اندر سرى بخواهنده بخشم كموبيش را * گرامى كنم مرد درويش را كنون شاه ما را گرامى كند * بدين خواهش امروز نامى كند ز لشگر سرافراز گردان كيند * بنزديك شاه جهان ارجمند كه من ساختستم كه مهمان كنم * وزين خواهش آرايش جان كنم