عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

152

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

در كمال لطف با او بصحبت مشغول شد ضمنا پرسيد از كدامين راه به اين نقطه آمده‌اى اسفنديار راهى را كه در سه ماه ميتوان پيمود نام برد . ارجاسب پرسيد : آيا در خصوص اسفنديار چيزى شنيده‌اى ؟ گفت بلى در راه شنيدم كه از راه هفت خان بجانب اين شهر ميآيد . ارجاسب قاه‌قاه بخنديد و چنان خنده‌اش شدّت يافت كه چشمهاى ريزش بكلّى بسته شد و خود از عقب افتاد و آنگاه گفت : اگر مرد است موفّق مىشود ! اسفنديار بدكان برگشته بخريد و فروش مشغول گرديد . داستان اسفنديار با دو خواهرش هماى و به آفريد و با كهرم بن ارجاسب اسفنديار خواهران اسير خود را در چادرى مندرس ديد كه هريك دو قمقمهء طلا در دست از قصر خارج شدند كه آب از رودخانه بردارند . او هردو را شناخت ولى آن دو او را نشناخته به دو نزديك شدند و پرسيدند : اى بازرگان از اسفنديار چه خبر دارى ؟ اسفنديار بخشونت جواب داد ! من اسفنديار چه ميدانم كيست ؟ خدا شهرى كه اسفنديار در آنست خراب كند ! خواهران هردو از صدا او را شناختند و دانستند كه از ايران براى نجات آنان آمده است هردو وجد خود را مخفى داشته او را دعا گفتند و بمسكن خود در قصر مراجعت نمودند . كهرم پسر ارجاسب كه عزم شكار داشت از جلو دكان اسفنديار ميگذشت خود و امتعه‌اش را بدقّت نگريست . اسفنديار از جاى جسته ركابش را بوسه داد و صندوقى از البسهء فاخره و يك كمان و سه تير به دو ارائه نمود . كهرم ايستاده گفت : بازرگان كمان و تير كافيست جعبه را در دكان بگذار . اسفنديار گفت : من شاهزاده را بجان پدرش قسم مىدهم كه از قبول آن مرا قرين افتخار و مسرّت كند . كهرم لبخندى زده پذيرفت و كمان را زه كرده بن تيرى را روى زه نهاد و كشيد و مطابق ميل يافت همين كه نام اسفنديار را روى تيرها ديد گفت : من نام اسفنديار را بر اين تيرها مىبينم اسفنديار گفت : خدا لعنت كند زمينى را كه اسفنديار بر آن زندگى مىكند و آتش بزند شهرى را كه او در آنست ! شاها بدانكه مقدارى البسه و جواهر به اسفنديار فروخته بودم كه