عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

138

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

سرش را از تن جدا سازد اسفنديار برخاسته او را بكمند ربود و از زين برگرفت و خود بر زين نشسته او را كشان‌كشان با خود برد « 1 » پس امر داد او را بسته به خدمت گشتاسب فرستند و عرض كنند كه او را حفظ كرده نكشد زيرا به زندهء او احتياج است . ارجاسب كه ديد به گرگسار چه گذشت خود و كسانش بر هيونان نشسته اسبها يدك كردند و با وحشت و اضطراب سر بصحرا نهادند اسفنديار و خواصش بر تركان دست يافته همه را قطعه‌قطعه كردند . عساكر ترك با خود گفتند : مقاومت ما با فرار شاه و اسارت افسران چه صورت دارد ؟ پس صلاح را در ريختن سلاح دانسته خودها از سر برگرفتند و در مقابل اسفنديار روى اطاعت بر زمين انقياد نهاده امان خواستند اسفنديار امان داد و همه را محبوس ساخته مستحفظين بر آنان گماشت . جنگ خاتمه يافت و اسفنديار باردو بازگشت . سر و ريشش غرقه به خون بود . البسه‌اش چنان وضع وحشت‌زائى به خود گرفته بود كه كسانش او را نمىشناختند . بطورى دستش از خون گرم و فشاريكه براى وارد آوردن ضربات بدسته شمشير آورده بود بدان چسبيده بود كه ممكن نشد دستهء شمشير را رها كند . بالنتيجه براى جدا ساختن آنها بريختن مقدارى آب داغ بر آن متوسّل شدند پس خفتان جنگ برون آورده لباس عبادت در بر كرد و خدايرا از مراحم و برآوردن حاجاتش شكر كرد و آنگاه به خدمت پدر رسيد كه پس از تمجيد و تشكّر او را گفت : برو به منزل خود غذا خورده استراحت كن . اسفنديار چنان كرد . صبح روز بعد گرگسار را كه چون برگ درخت در برابر باد به خود ميلرزيد بحضور طلبيد گرگسار او را گفت : شاها بر جان من ببخشاى كه ترا در خدمت و مشورت همچنين دلالت به روئين‌دژ كه ارجاسب

--> ( 1 ) از شاهنامهء : ز گفتار او تيز شد گرگسار * بيامد به پيش صف كارزار گرفته كمان كيانى بچنگ * يكى تير پولاد پيكان خدنگ چو نزديك شد راند اندر كمان * بزد بر برو سينهء پهلوان نترسيد اسفنديار از گزند * ز فتراك بگشاده پيچان كمند بنام جهان آفرين كردگار * بينداخت بر گردن گرگسار ببند اندر آمد سر و گردنش * به خاك اندر افكند از آن تنش دو دست از پس پشت بستش چو تنگ * گره زد بگردنش بر پالهنگ