عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
129
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
را به پسران خود واگذار و خود با جاماسب رو بدربار شاه آورد . چون بحضور پدر رسيد سر تعظيم فرود آورده در كمال ادب ايستاد گشتاسب او را گفت : مزد زحمات من در تربيت تو و خوبيهائى كه در حق تو كردم و به اين پايه و مقام رسانيدم اين بود كه سوداى طغيان بر عليه مرا در سر داشته باشى ؟ اسفنديار جواب داد : اعليحضرتا كى من خلاف امر تو رفتار يا بر عليه تو اقدامى كردهام ؟ معاذ اللّه كه من بزرگى ترا انكار يا مراحم ترا در حق خود فراموش كرده باشم ! و آنگاه نسبت به بىتقصيرى و خلوص نيّت خود بياناتى نمود كه خود را از اين اتّهامات برى نمايد ليكن جز تشديد و خشونت و بغض گشتاسب سودى نبخشيد چه او را گفت : ميخواهم با تو رفتارى كنم كه درسى براى پسران از پدر برگشته و بندگان عاصى بر مولى باشد ! پس حدّادان را احضار و امر داد تا كند و زينى برپاى اسفنديار نهند و با غل و زنجير آن را محكم كنند سپس دستور داد كه او را بر پيلى نهاده بقلعهء كمندان برند و پاسبانى چند بر او بگمارند . اوامر شاه اجرا و اسفنديار در كنج زندان بضجر و بدبختى گرفتار آمد چهار پسرش نيز به دو ملحق شدند كه ضمن اظهار عبوديّت در محنت او شركت داشته باشند . گشتاسب به منظور مطالعهء امور كشور و شناسائى ايالات و جهد در تقويت دين در رأس سپاهيان به راه افتاد ولى بمحض انتشار گرفتارى اسفنديار سراسر كشور منقلب گشته مملكت رو به خرابى نهاد . دشمنان خروج و عساكر مخالفت آغاز نمودند . ايالات بىدفاع ماند و دزدى و راهزنى شيوع يافت ارجاسب نيز براى حملهء به ايران موقع را مغتنم شمرده افسران خود را گفت : گشتاسب نادان حامى كشور خود را محبوس و قدرت خود را به هيچ مبدّل نموده فعلا كه او تحت حفاظت اسفنديار نيست و گرفتارى و آشفتگى و درماندگى دچارش كرده وقت آنست كه بدوا به بلخ تاخته بعدا ساير بلاد را عرصهء تاختوتاز قرار دهيم كه علاوه بر انتقامجوئى غنائم بيحد بدست آورده دشمن را مقهور سازيم رؤسا قول او را تصويب و اوامر او را تصديق نمودند .