عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
117
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
نخست قيصر و آنگاه زرير و سران سپاه نقدينهء بسيار بر او نثار كردند و چندى در كشور روم ميهمان قيصر شدند تا بعدا بمعيّت گشتاسب به راه افتادند « 1 » قيصر خزائن خود را صرف هداياى آنان كرد و گشتاسب را از نفائس و اموال كشور روم بسيار داد و كتايون را با هزار كنيز و اموال پربهاى فراوان روانه ساخت . خود نيز گشتاسب را تا مسافتى معادل سه روز راه مشايعت كرده او را تمنّى كرد كه اجازه دهد با او همراه باشد ولى گشتاسب قبول ننموده جامهء افتخار به دو پوشانيد و با واگذارى قسمتى از ارّابهها و جواهراتى كه زرير آورده بود به او و نويدها نسبت بآتيه باهم وداع كرده
--> ( 1 ) از شاهنامه : بكاخ اندرون بود قيصر دژم * خردمند گشتاسب با او بهم ورا آگهى داد سالار بار * كه آمد بدرگه زرير سوار چو قيصر شنيد اين سخن بار داد * از آن آمدن گشت گشتاسب شاد بقيصر چنين گفت فرّخ زرير * كه اين بنده از بندگى گشت سير گريزان بيامد بدرگاه شاه * كنون يافتست ايدر اين پايگاه چو گشتاسب بشنيد پاسخ نداد * همانا بيامدش ايران به ياد چو قيصر شنيد اين سخن زان جوان * پر انديشه شد مرد روشنروان به قيصر ز لهراسب پيغام داد * كه گر دادگر سر بهپيچد ز داد ازين پس نشستن برومست و بس * بايران نمانيم بسيار كس تو زيدر برو يا بياراى جنگ * سخن چون شنيدى نبايد درنگ نه ايران خزر گشت و الياس من * كه سر بركشيدى تو زان انجمن چو برخاست قيصر بگشتاسب گفت * كه پاسخ چرا ماندى اندر نهفت چو بشنيد گشتاسب گفتار اوى * نشست از بربارهء راهجوى بيامد بنزد برادر زرير * بسر افسر و بادپائى به زير زرير خجسته بگشتاسب گفت * كه بادى همه ساله با بخت جفت پدر پير شد گر تو برنا دلى * ز ديدار پيران چرا بگسلى فرستاد نزديك تو تاج و گنج * سزد گر ندارى كنون تن برنج برادر بياورد پرمايه تاج * همان باره و طوق با تخت عاج چو گشتاسب ديد آن دل و رأى و كام * فرستاد نزديك قيصر پيام كز ايران همه كار تو راست گشت * سخنها ز اندازه اندر گذشت همى چشم دارد زرير و سپاه * كه آئى تو تنها بدين بارگاه چو بشنيد قيصر همانگه ز جاى * برآمد به اسب اندر آورد پاى همى راند تا نزد ايشان رسيد * بنزد دليران و شيران رسيد بدانست قيصر كه گشتاسب اوست * فروزندهء تخت لهراسب اوست فراوانش بستود و بردش نماز * وز آنجا سوى تخت رفتند باز