عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
97
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
چون خبر مرگ سياوش بايران رسيد عالم از فرياد و فغان منقلب و زمين متزلزل گرديد مصيبت بزرگ و بدبختى عظيمى بمردم روى نمود و براى ناله و ندبه در مجالس عزاى عمومى دور هم گرد آمدند كيكاوس نيز آنچه را كه فريدون از خبر مرگ ايرج كشيده بود چشيد . رستم از فرط پريشانى نتوانست خود را از دويدن بدربار كيكاوس حفظ كند و چون سروپاى برهنه مويهكنان بدرگاه وى رسيد او را گفت : شاها در راندن پسرى كه در عالم قرين نداشت بد كردى كه مجبور شد بدشمن ديرينهء خود و تو ملتجى شود او هم عاقبت زمين را به خون او سيراب ساخته ما را بفراق او مبتلا و به درد او گرفتار كرد و چون تو نخواستى عيوب اين سودابه جادوگر بىحيا را ديده باشى در ارتكاب قبائحش آزاد گذاشتى « 1 » ! و آنگاه بحرمسرا دويده گيسوان سودابه را بگرفت و بمحضر كيكاوس آورده در مقابلش او را بكشت و كيكاوس چنان زار و نزار بود كه دم برنياورده مانع او نگرديد . رستم و سران سپاه نيز بعزاى او نشسته هفت روز سروپاى برهنه بپاى ايستادند . ولادت كيخسرو بن سياوش طفوليت و بلوغ او چون موقع وضع حمل فرنگيس كه نزد پيران بسر ميبرد سررسيد سياوش در خواب به پيران گفت : حال كه جان مرا نتوانستى نجات دهى لا اقل پس از من
--> ( 1 ) از شاهنامه : چو آمد بر تخت كاوس كى * سرش بود پرخاك و پر خاك پى به دو گفت خوى بد اى شهريار * پراكندى و تخمت آمد ببار ترا عشق سودابه و بدخوى * ز سر برگرفت افسر خسروى كنون آشكارا ببينى همى * كه بر موج دريا نشينى همى از انديشه و خوى شاه سترگ * درآمد بايران زيانى بزرگ كسى كو بود مهتر انجمن * كفن بهتر او را ز فرمان زن ز شاهان كسى چون سياوش نبود * چو اوراد و آزاد و خامش نبود دريغ آنچنان نامور شهريار * كه چون او نبيند دگر روزگار چو برگاه بودى بهاران بدى * ببزم افسر شهرياران بدى برزم اندرون شير و ببر و پلنگ * نديده است كس همچو او تيز چنگ كنون من دل و مغز تا زندهام * بكين سياوش آكندهام همه جنگ با چشم گريان كنم * جهان چون دل خويش بريان كنم