عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

93

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

است و در تمام كشور تركستان مثل و مانند ندارد آيا اجازه ميدهى كه در اينخصوص با شاه مذاكره نموده ترا بوصال او برسانم ؟ سياوش كه چيزى نمانده بود اشك در عوضش پاسخ دهد به دو نگريسته گفت : اى مولا و حامى من اگر مشيّت الهى چنين باشد كه من دور از ايران زيسته ديگر بملاقات پدرم كيكاوس و استادم رستم نائل نشوم و تو بايد مرا جانشين آن دو باشى آنچه صلاح ميدانى بكن . بنابراين پيران افراسياب را ملاقات و پس از مذاكرات بسيار وصلت سياوش را با او در ميان نهاد . افراسياب گفت : من او را به ديگران ترجيح مىدهم ولى ترسم از آنكه چون شيربچّه شير شود از هلاك مربى خود نينديشد . پيران جواب داد : از سياوش كه مظهر تقوى و عقل مجسّم و نشان بزرگى و بزرگوارى است بلاشك بد به تو نخواهد رسيد . افراسياب گفت : بدين‌ترتيب دختر خود فرنگيس « 1 » را به دو مىدهم . و امر داد اموال و جواهر بسيار نزد وى برده پيران نيز زر و زيورها و نفائس بسيار به دو تقديم داشت پس به خدمت

--> بقيه از صفحهء قبل سياوش به پيران نگه كرد و گفت * كه فرمان يزدان نشايد نهفت اگر آسمانى چنين است راى * مرا با سپهر از بنه نيست پاى اگر من بايران نخواهم رسيد * نخواهم همى روى كاوس ديد چو دستان كه پروردگار من است * تهمتن كه خرم بهار منست چو از روى ايشان ببايد بريد * بتوران همى خانه بايد گزيد همى گفت و مژگان پر از آب كرد * همى بر زد اندر ميان باد سرد به دو گفت پيران كه با روزگار * نسازد خرد يافته كارزار بشادى بيامد بدرگاه شاه * فرود آمد و برگشادند راه همى بود در پيش او يكزمان * به دو گفت سالار نيكى گمان كه چندين چه باشى به پيشم بپاى * چه خواهى ز گيتى چه آمدت راى خردمند پاسخ چنين داد باز * كه از تو مبادا جهان بىنياز ز بهر سياوش پيام دراز * رسانم به گوش سپهبد براز مرا گفت با شاه توران بگوى * كه من شاد دل گشتم و نامجوى كنون همچنين كدخدائى بساز * به نيك و بد از تو نيم بىنياز پس پردهء تو يكى دختر است * كه ايوان و تخت مرا در خور است به پيران چنين گفت پس شهريار * كه راى تو بر بد نيايد به كار بفرمان و راى تو كردم سخن * تو شوهر هرچه خواهى به خوبى بكن ( 1 ) كسيفرى .