نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

81

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

ياران روى بجمعيّت نهاد ، خبر يافت كه دختر امين ملك از غرقه گشتن نجات يافته ، و اينك به شهر ، اوچه ، از بلاد قباچه افتاده است ، ازينرو بنزديك قباچه فرستاده پيغام داد كه ، نهان داشتگان حرم ، و پردگيان سراى من ، سراسر در اب فرو شدند ، و رخت سفر بديگر سراى بربستند ، و دختر امين ملك را با من ، رابطهء خويشاوندى و قرابت باشد ، و من خواستار آنم كه وى را همپيوند خويش گردانم ، و بايد وى را مجهّز ساخته ، بهمراه پيام‌گزار بدين سوى فرستى ، چون قباچه اين سخن بشنيد ، بر ان شد كه رضاى خاطر جلال الدّين جويد ، و مطلوب وى بانجام رساند ، اينگاه آن دوشيزه را آنسانكه شايسته ، و همسرى چنان را بايسته آيد ، جهاز بهمراه كرده ، با وى براى جلال الدّين پيلى ، و پيشكشهاى ديگر بفرستاد ، و حضرتش اين هدّيت نيك پذيرفته ، در برابر سخنان مهراميز گفت ، و آئين دوستدارى پيش گرفت ، و چند گاهى از دو سوى ، شيوهء صلح در كار ، و آسايش و امن بلاد برقرار بود ، تا روزگار سنگ تفرقه در ميان افكند ، و اهريمن فتنه ديدار جانكاه بنمود ، و دواعى خلاف آماده و فراهم گشت ، و خود اين منافرت را سببى چند بهم پيوست ، يكى آنكه شمس الملك شهاب الدّين الب ، وزير جلال الدّين ، در كشاكش پيگار بقلمرو قباچه افتاد ، و وى مردى بود ، نرم‌خوى و نيك‌نهاد ، صاحب طبع كريم و كف‌راد ، داراى هيبتى كامل و كرمى شامل ، بخصائلى كه رياست را بايد اتّصاف ، و اسباب بزرگى همه آماده داشت ، و قباچه او را در كنف امان و رعايت جاى داده ، مقدمش گرامى شمرد ، و خود گمان نميبرد كه جلال الدّين از ان مهلكه جان بدر برده ، و از غرقاب ممات ، بر ساحل حيات ، گذر كرده باشد ، ازينروى در اسرارى كه اخفاى آن از وى ، بآئين دورانديشى واجب مينمود ، با او سخن گفت ، و آنگاه كه سلامت جلال الدّين بر وى محقّق گشت ، از افشاى راز خويش بر شمس الملك ، پشيمان شد ، و از جانب وى بهراسيد ، و چون جلال الدّين ، از اقامت وزير بنزد قباچه خبر يافت ويرا به حضرت خويش خواند ، و خود قباچه از ان ميانديشيد ، كه شمس الملك راز وى با ديگران در ميان نهد ، و آن را كه نبايد آگاهى دهد ، بدين پندار رشتهء پيمان بگسيخت ، و خون وزير بريخت ، تا بازگفتن اسرار وى را ميسّر نتواند بود ، و كس از وى سخن نيارد شنود ، و اين واقعه همچنان بر جلال الدّين مستور ماند ، تا آنگاه كه ملك نصرة الدّين محمد بن حسين بن خرميل ، و امير ابان مشهور بهزار مرد ، قباچه را ترك گفته ، بدرگاه جلال الدّين روى نهادند ، و وى را بغدر قباچه و قتل وزير آگاهى دادند ، تو مپندار كه خون‌ريزى و پنهان ماند ، ديگر آنكه قرن خان پسر امين ملك ، پس از پيگار بازپسين ، به شهر كلور ، از بلاد قباچه افتاد ، و مردم آن ناحيت بطمع رخت و جامه ، وى را كه كودكى خوبروى و سهى بالا ، و آثار مجد و بزرگى ، از ناصيت وى هويدا بود ، هلاك ساختند ، و از خواستهء آن يتيم ، درّى يتيم كه در گوش داشت ، به خدمت قباچه بردند ، وى بدين هدّيت سپاس گزارد ، و قاتل را بپاداش آن ، موضعى