نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
76
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
اغراق خلجى ، و اعظم ملك صاحب بلخ و مظفر ملك صاحب ايغان و حسن قرلق ، با سى هزار سوار ؛ به خدمت وى پيوستند ، و او را از لشگر خود و امين ملك ، سى هزار ديگر فراهم بود ، و چون چنگيز از شكست سخت سپاه خويش ، در قندهار ، آگاه شد . فرزند خود تولى خان را با مردان بسيار ، از شمشيرزنان برگزيده ، و سواران كارديده ، بجنگ وى بفرستاد ، ازين سوى نيز جلال الدّين بنيّتى در جهاد استوار ، و حميّتى در اسلام از سستى بر كنار ، با خيلى چون سيل ، و جنگجويانى نامدار چون شيران جانشكار ، پذيراى حرب امد ، و آنگاه كه پردلان دو سپاه كينهجوى ، در پروان روياروى گشتند ، بخويشتن بر قلب لشگر تولى حملهء بنيرو كرد كه پيوند آن جمع پراكنده ، و علمها در پاى اسبان افكنده ، و تولى ناگزير گشت كه راه گريز پويد ، و ترك مقام گويد ، و جلال الدّين شمشير انتقام در انان نهاده ، بتيغ خوناشام ، خصمان را سر از گردن برميگرفت ، و دست از تن بدور ميانداخت ، و خود از گروهى كه وى را بمرگ برادران و پدر ، و قتل نزديكان و از دست رفتن كشور ، سوكوار داشته ، از مجالس احبابش بصحارى فرارى ، و از سراى خويش ببيابانهاى بىآب و گياهش گريزان و متوارى ساخته ، پسر را چون پدر كشته ، و پدر را چون پسر به خون اغشته ، فرمانروايان را هلاك ، و فرمانبران را در خاك كرده بودند روا بود بدين فرصت انتقام جويد ، و كيفر خواهد ، و بدان هنگام كه آتش جنگ بالا گرفت ، خرمن هستى تولى را نيز فرا گرفت . و از لشگريان تاتار ، چندان گرفتار بدست افتاد ، كه فراشان درگاه اسيران را به خدمت آورده ، شفاى خاطر را ميخ در گوش آنان ميكوفتند ، و جلال الدّين شكفته خاطر ميگشت ، و از چهرهء وى فروغ شادمانى ميدرخشيد ، بدينگونه آنان را درين جهان زودگذر به عذاب افكندند ، و همانا عذاب آن جهان بيشتر دشوار و پايدار باشد ، هم درين هنگام جمعى از تاتار قلعهء ولج را در حصار گرفته ، و از طول مدّت محاصرت ، كار بر اهل آن سخت كرده بودند ، چون بلائى چنين در پيش ديدند ، دست از حصار بداشته پاى واپس كشيدند ، و بترس و ناكامى به راه خود شتافتند ، و مسلمانان بلطف خداى ، از ان آسيب خلاص يافتند . چون گريختگان تاتار بچنگيز پيوستند ، خود با لشگرى كه جهان فراخ را در تنگنا افكند ، و فضاى بيكران را براكند ، روى بحرب جلال الدّين نهاد ، و اتفاق را لشگريان خلج ، درينوقت كه جلال الدّين بحضور و دستيارى آنان نيازى بىاندازه داشت ، بهمراهى سيف الدّين اغراق ، و اعظم ملك ، و مظفر ملك ، وى را بخشم ترك گفته ، و سر خود گرفته بودند ، و سبب آنكه ، چون فرزند چنگيز را در مصاف پروان ، لشگر شكسته ، و پيكر بيروان كردند ، تركان بدان زشتى خوى ، و پستى نهاد ، كه در فطرت و جبلّت ايشان جايگير و نقشپذير باشد ، در تقسيم غنائم آنان را مزاحم گشتند ، درين ميانه تركى از سپاه امين ملك ، بر سر اسبى تاتارى ، با اعظم ملك منازعت كرد ، و كار بدانجا رسيد كه وى را تازيانهء بزد ، ازينروى سپاه خلج را دل برميد ، و دوستى و الفت ببيزارى و نفرت بدل گرديد ،