نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

77

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

و چون دادخواهى را چارهء نداشتند ، گام خلاف برداشتند ، و هرچند جلال الدين بر ان شد ، كه رضاى ايشان بدست ارد ، و اين اختلاف از ميانه بردارد ، تركان بىتجربت از عواقب كار چشم بپوشيدند و بر ناهنجارى و بدرفتارى بيفزودند . . . « 1 » و چندانكه جلال الدين رفتگان را از راه لطف ببازگشت خواند و در دعوت بيگانگى و اتفاق ، و ترك بيگانگى و نفاق ، نامه نوشت ، تركان بنفرت و بيزارى گرائيدند ، و به آخر تقدير كار خويش بكرد ، و تدبير سودى نياورد ، مراسلت اثرى ننمود ، و ملاطفت ثمرى نداد ، و هراينه ، پادشاهان اين خاندان ، در استعانت از ترك ، بجنگ همجنسان مشرك ، رأيى بخطا زده و كارى ناصواب كرده بودند ، زيرا آنكس كه نه با دينى پا بر جاى ، و عقيدتى استوار ، روى بكارزار اورد ، و دست بشمشير برد ، و اميد ثواب ، و بيم عقاب ندارد ، تواند بود كه هنگام نياز بسستى گرايد ، و هردم برنگى برايد ، بارى چون جلال الدّين بدانست ، كه چنگيز خان با بيشتر لشگر و دليران سپاه خويش از هربوم‌وبر ، هم‌اكنون كه اميران ، با برگزيدگان و افراد عسكر ، از درگاه وى دور گشته‌اند ، آهنگ وى دارد ، خطر بنزديك ديد و بهر اسيد ، و دريافت كه با آن دشمن خداى مقاومت نتواند ، جز آنكه رفتگان را بازارد ، و رضاى آنان از دست نگذارد ، و چنين انديشيد كه بجانب رود سند شود ، و از انجا ديگربار برفتگان نامه نويسد ، و آنان را بياگاهاند ، كه بازامدن بهتر ، و بمصاحت وى و آنان نزديكتر باشد ، و اگر فرمان پذيرند بپشتيبانى آنان و تركان بجنگ چنگيز شتابد ، لكن شتاب چنگيز وى را از اجراى اين تدبير مانع گشت ، و مقدّر بخلاف تقدير وى روى نمود ، و جلال الدّين از غزنه برامد ، و بدين هنگام بقولنجى سخت دوچار بود ، با اين حال در تخت روان ننشست ، و بر اسب سوار گشت ، و خواه‌ناخواه ، بر ان درد جانكاه ، بردبارى ميكرد ، تا خداى تعالى وى را نعمت سلامت ارزانى فرمود ، درين اثنا خبر رسيد ، كه پيشرو سپاه چنگيز ، بگرديز فرود امد ، جلال الدين در تاريك شبى ، كه صبح آن را فروغ فتح ، و روشنى ظفر بود ، برنشست ، و از خداوند در ارائهء طريق توفيق خواسته ، بناگاه بر مقدّمهء لشگر تاتار حمله برد ، و بتيغ آبدار در خرمن هستى ايشان ، آتش برافروخت و از انهمه جز چابك سواران كه در شب تار بگريختند ، كسى از زخم تيغ امان نيافت ، و چون چنگيز ملعون اين خبر شنيد ، بترسيد ، و آمال خويش را عرضهء تلف ديد ، همه‌چيز بگذاشت ، و دست از هركار برداشت ، بشتابى تمام مراحل مينوشت ، و بر

--> ( 1 ) : بجاى محذوف در متن " و تشاكى الغرباء بعضهم الى بعض و قالوا ان هؤلاء الا تراك كانوا يعتقدون التاتار ليس من جنس البشر لا يفزعون اذ لا اثر فيهم المناصل و لا ينصرفون اذ لا عمل فيهم العوامل حتى اذا رأيناهم تحكم فى مفاصلهم المناصل و فى قبائلهم القنا و القنابل رضوا بعهدهم ينكثه و بعقدهم يحله استكبارا " فى الارض و مكرا " لسيئى " و لا يحيق المكر السيئى الا باهله " و چون مجموع عبارت مغلوط و پريشان مينمايد و تصحيح قياسى را وجهى نيست ، بنقل عين آن اكتفا شد .