نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

68

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

فروميرد ، بارى ، چون كسى كه بپاى خويش بكشتنگاه شتابد ، بدان خطّه روى نهاد ، و چون باصفهان رسيد ، بشنيد كه جمال الدّين محمد بن آى آبهء قزوينى انديشهء بملك عراق دارد ، و از تركان عراقى ، گروهى فتنه‌انگيز و غوغاجوى ، مانند ابن لاجين جقرحه ، و ايبك خزينه‌دار ، و ابن قراغز ، و نور الدين جبرئيل ، و آق سنقر كاتى و ايبك « 1 » و مظفر الدين باردكر « 2 » صاحب قزوين ، در همدان بر وى گرد امده‌اند ، و بدين ايّام ابن آى آبه ، بجانب مسعود بن صاعد قاضى اصفهان ، گرائيده ، و عهد مودّت و هواخواهى با وى استوار كرده بود ، ازينروى ركن الدّين با سپاه خويش ، و پيروان رئيس صدر الدّين خجندى بر محلهء قاضى ، معروف بجوباره هجوم اورد ، و خلقى بكشت ، تا برانجا مستولى گشت ، و قاضى مسعود بفارس گريخته ، باتابك سعد پناه برد ، و اتابك او را در سايهء رأفت و امان جاى داده ، مقدم وى گرامى داشت ، سپس ركن الدّين ، عزم همدان كرد ، تا كار جمال الدين يكسره سازد ، و ريشهء وى براندازد ، و سپاهيان ركن الدّين ، در محله‌هاى اصفهان پراكنده گشتند ، تا توشهء راه آماده ، و برگ و ساز سفر فراهم كنند ، و خود مردم شهر را بسبب قتل و غارتى كه بدست ايشان در محلهء قاضى روى نمود ، دل از كين آنان پراكنده بود ، ازينروى دروازه‌هاى شهر ببستند ، و جمعى از ان لشگر را به زخم كارد ، در بازار و دكان بكشتند ، و بدين واقعه عزم ركن الدّين سستى گرفت ، و در همّت وى فتور حاصل امد ، سپس خالوزادهء خويش قرسى بك ، و طغان خان ، و كجبوقه خان و شمس الدّين امير علم عراقى را ، بپيگار ابن آى آبه بفرستاد ، و چون ميان دو لشگر اندك فاصلهء بيش نماند ، كجبوقه خان بكفران نعمت ولينعمتى كه او را بركشيده ، و از وشاقى برتبهء خانى رسانيده بود ، بابن آى آبه پيوست و ديگران مخذول و مأيوس ، بىهيچ گيرودار بازگشتند ، و ركن الدّين برى رفت ، و بدان ناحيت ، طايفهء از داعيان اسمعيلى ، مردم را بطاعت خويش ميخواندند ، و ميگفتند اگر سلامت خواهيد پيروى ما گزينيد ، ركن الدّين اين بدانست ، و آنان را بكشت ، و از آن پيش كه بدانجايگاه از رنج راه براسايد ، بوى خبر رسيد ، كه تاتار آهنگ وى كرده ، و به قصد او برخاسته‌اند ، و وى بقلعهء ستوناوند پناهنده گشت ، و آن دژى بود سخت استوار ، بلندتر از آشيان باز تيزپرواز ، بمناعت و استحكام از باره بىنياز ، و خود ركن الدّين چون مالكان پيشين آن قلعه چنان ميپنداشت ، كه آن دژ به آسانى نگشايد ، و روزگارى دراز بايد ، تا محاصران را فتح آن روى نمايد ، بلكه هيچ تدبير و چاره در تسخير آنجا سودمند نيايد ، بارى تاتار بر دژ محيط گشتند ، و به عادت خويش در حصار اين گونه قلاع ، گرداگرد آن بارهء براوردند ، و خود پاسبانان تنها سه جانب قلعه را ، كه از ان بيم هجوم دشمن ميرفت ، پاس داشتند ، و از حفظ يك سو كه پيشينيان ، بسبب بلندى و مناعت آن طرف بر ان محافظ

--> ( 1 ) : در متن دو ايبك الابدار ( ؟ ) ( 2 ) : كذا فى الاصل