نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

69

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

نميگماشتند ، غافل بودند ، در خلال اين احوال ، تاتار بر يك جهت قلعه ، شكافى بر . . . « 1 » يافتند ، كه از فراز تا فرود آن گياه رسته بود ، سپس ميخهاى بلند آهنين برگرفتند ، و شب هنگام در ان شكاف بكوفتند ، و چون ميخى ميكوفتند ، تنى از انان فراميرفت ، و بر بالاى آن ميخى ديگر ميكوفت ، تا بر فراز قلعه برميآمد و طناب به پائين افكنده ، ديگران را به بالا ميكشيد ، و سحرگاهان بناگاه ، ركن الدّين بخلاف گمان ، علالاى ملعونان تاتار ، پيرامون سراى خويش بشنيد ، و آنان را بر گرد خود محيط ديد ، و لشگر وى پراكنده گشت ، و پاسبان و دربان از كار بماند ، و تاتار آن باب را كه مصداق " از درونسو رحمت از بيرون عذاب " بود پيرامون فراگرفتند ، و قلعه گيان را اين دو بيت مناسب حال امد " ن " شب غنوده بخوابگاه حرير * كرده بستر بصبحدم ز تراب هر سلحشور نيزه بر كف گشت * چون عروسى بدست كرده خضاب و ركن الدّين كه جمالى بكمال ، و قامتى در حد اعتدال ، و چهرهء زيبا ، و آثار دولت در ناصيت هويدا داشت ، بناكام ، بدست تاتار وداع زندگى گفت " ن " رادمردان گوئيا بودند روز مرگ وى * اخترانى زان ميان رخسار بدر اندر حجاب و چون جمال الدين محمد بن آى آبه ، و همراهان وى از اميران عراق ، ماجراى ركن الدّين و اصحاب وى بشنيدند ، بيتاب و سراسيمه گرديدند ، و سپاهيانى كه در همدان بودند ، وى را بر ان انگيختند كه پيروى تاتار جويد ، مگر بدان وسيلت بر مقصود خويش دست يابد ، زهى تصور باطل زهى خيال محال " ن " با بشر گفت ديو باطل رأى * كز خدا باز گرد و سوى من اى چون فتاد ادمى ز راه بچاه * نامهء وى بكفر گشت سياه روى ازو تافت ديو تيره روان * كز تو بيزارم از خدا ترسان لاجرم بىجزا نماند ستم * جا بدوزخ فتادشان باهم بارى وى بتاتار نامه نگاشته ، اظهار اطاعت و انقياد نمود ، و تاتار وى را خلعت فرستادند ، و جمال الدّين آن تشريف ناشريف را كه تاروپود ، از ننگ و عار بود بپوشيد ، و شعار طاعت تاتار آشكار گردانيد ، و داغ ارتداد بر جبين خويش نهاد ، و آن طايفه آهنگ همدان كرده ، بوى پيغام دادند ، كه اگر در دعوى طاعت راستگوى باشى ، ترا بناچار بنزد ما حاضر بايد امد ، وى فريب پيمان نااستوار ، و سخنان مهراميز آنان خورده ، نزد ايشان رفت ، و تاتار او را كه بعهد آن ناكسان غدّار معتمد گشته ، و بحقيقت چراغ در رهگذار باد افروخته بود ، با همراهان عراقى وى بكشتند ، و بهمدان شدند ، و رئيس علاء الدّوله شريف علوى كه پسر آى آبه در آزار ، و اخذ اموال وى مبالغت نموده بود ، آنانرا ملاقات كرده ،

--> ( 1 ) : در اصل ، وجد التاتار فى بعض تلك الجهات شقا " فى السقيف " " الشقيف ؟ "