نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
63
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
و بگردنكشان اطراف ، كه بدان هنگام بسيار گشته ، و در كشور پريشان ، و ملك بىحامى و نگهبان ، هريك بر ناحيتى دست تسلّط گشاده ، و ظريفان آنروزگار آنان را " امراى سال هفده " نام نهاده بودند ، نامه نوشتن گرفت ، و بفرمود تا بشتاب بيايند ، و لشگر بيارايند ، و آنان را بوعدهء نيك ، و لطف بىشائبهء قهر اميدوار گردانيد ، و بدينگاه اختيار الدّين زنگى بن محمد بن حمزه ، بنسا بازامده ، حق مغصوب و ارث مسلوب خويش را مالك شده بود ، و با اينكه مرگ شاهنشاه را محقّق ميدانست ، آن جرأت نداشت ، كه دم از استقلال زند و بر توقيع و برات همان علامت مينهاد ، كه حكمران نسا از جانب شاهنشاه پيش از غلبهء تاتار ميگذاشت ، و چون توقيع جلال الدّين بوى رسيد كه ملك موروث بر وى مقرّر باشد و اگر خدمت بيش كند ، نعمت افزون يابد ، در كار استقرار و اختيار يافت ، و جلال الدّين يك ماه بنيشابور درنگ كرد ، و در طلب لشگر و امداد ، پياپى به اطراف كس ميفرستاد ، تاتار اين بدانستند ، و بر وى شتافته از ان مقصودش بازداشتند ، و وى با خوارزميانى كه بوى پيوسته بودند ، از نيشابور برامده شتابان ميرفت ، تا بقلعهء قاهره رسيد ، و آن قلعه را مؤيّد الملك فرمانرواى كرمان در زوزن ساخته ، و از بلندى چنان بود ، كه آتش پاسبانان ، بر فراز آن ، چون درخش اختران ، يا تابش كرم شبتاب مينمود ، و چون خواست تا بدان قلعه تحصّن گزيند ، نگاهبان آن ، عين الملك داماد مؤيّد الملك به خدمت شتافت ، و وى را تحذير كرده گفت امثال ترا تحصّن بقلعه نسزد ، اگرچه برفعت سر بر فرق فرقدان سوده ، يا پاى بر گردن پروين نهاده باشد ، و خود حصن شاهان پشت اسبان بايد ، و شير ژيان بدژ پناه نجويد ، و اگر تو در قلعه متحصّن شوى ، تاتار دست از جانبازى برندارند ، تا ترا بدست ارند ، جلال الدين چون اين بشنيد ، بفرمود تا مقدارى زر از گنجينه حاضر اوردند ، و آن را با كيسه ، بر خواصّ مصاحبان خويش قسمت كرد ، و از انجا شتابان بحدود بست رفت ، و بدانجايگاه بدانست ، كه چنگيز خان با لشگرى بسيار ، و گروهى بيشمار در طالقان مقيمست ، ازينروى روز روشن بچشمش شب تاريك گشت ، چو از پيش و پس پناهى ، و در هيچ سو گريزگاهى نميديد ، نه جاى قرار آماده بود ، و نه راه فرار گشاده ، بناچار دل بر خطر نهاده ، بسرعت تمام روى بغزنه آورد چو باد ميشد و در خاك راه ميغلتيد ، و در هيچ جاى درنگ نميكرد ، بروز دوم يا سوم بشنيد كه امين ملك ، خالوزادهء شاهنشاه و مقطع و والى هرات ، از بيم تاتار هرات را خالى نهاده و آهنگ تسخير سيبستان كرده ، و بر انجا دست نيافته و اينك بازگشته بنزديكست ، و ده هزار سوار ترك از گزينان لشگر شاهنشاه ، سراسر دليران پيگار ، و شيران عرصهء كارزار ، با برگ و ساز تمام ويرا بهمراهند ، جلال - الدّين كس فرستاد ، و امين ملك را از قرب خويش آگاهى داد ، و درخواست كه به زودى به خدمت شتابد ، چون وى بدرگاه پيوست ، باتفاق بر تاتار محاصر قلعهء قندهار حمله آوردند ، و خود آن دشمنان خداى غافل بودند ، كه حوادث چگونه از كمين برايد لشگر