نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
62
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
كه تاتار مقيم نواحى خراسان سراسر طعمهء تيغ خونخوار ، و عرصه شمشير جانشكار گشتهاند ، و بدان اقليم از انان كسى زنده ، و تنى جنبنده نمانده است - اما هم درين محل ، بناگاه طايفهء ديگر از ان ملعونان ، بر ازلاغ شاه و سپاه حمله بردند ، و چون طوق بر گردن ، آنان را پيرامن فراگرفتند ، اينگاه آسانى بدشوارى كشيد ، و پيروزى را شكست از پى رسيد ، و ازلاغ شاه سعادت شهادت يافت " ن " روز هنگام مرگ اگر از خون * سرخگون جامه زيب پيكر كرد نارسيده هنوز شب ، ببهشت * جامهء سبز رنگ در بر كرد برادر وى آق شاه نيز ، با بقيت سپاه مصيبت ديده و شرنگ حوادث چشيده ، ساغر مرگ نوشيدند ، و بنعيم جاودان رسيدند ، و تاتار تا آزادگان را نوميد سازند ، و بينندگان را در بيم افكنند ، سر آن دو برادر بر نيزه كرده در شهرها بگردانيدند ، و مردم بديدار آن دو سر ، مصيبت حسنين را ديگربار ديده ، سرشگ ريختند ، و بجزع و زارى قيامت انگيختند . آرى جهان تباهكار ، زشتروى مادرى را ماند ، كه زادگان خود را طعمهء خويش گرداند آبستنى كه اينهمه فرزند زاد و كشت * ديگر چه چشم دارى ازو مهر مادرى يا چون ميزبانى سياه كاسه باشد ، كه حقوق ضيافت رعايت نكند و مهمانان را بهلاك رساند ، و همان بهتر كه از شعبدهسازى جهان ، و گردش ناساز دوران ، بدرگاه ايزد شكايت بريم و بوى پناه اوريم بارى با اين كشتگان گوهرهاى گرانبها و فروزان بود ، چو جان ارزنده رخشان همچو اختر ، و تاتار آن را نجستند ، مردم ده بيامدند و آن جواهر يافته برگرفتند ، و چون قيمت آن بدرست نميدانستند ، باندك ثمن بفروختند . و ياد دارم كه نصر الدّين صاحب نسا ، از ان جواهر نگينى چند بدخشانى ، هريك سه و چهار مثقال ، دانهء سى دينار يا كمتر بخريد ، و نيز نگينى الماس را ، هفتاد دينار در بها داد ، و آن را پس از وى به خدمت سلطان جلال الدّين بردند ، بشناخت ، و گفت اين گوهر از ان برادرم ازلاغ شاه ، و در خوارزم براى وى به چهار هزار دينار خريده شده بود ، و جلال الدّين آن الماس را در گنجه بگوهرسازى سپرد تا در انگشترى نهد ، از ان پس گوهرى دعوى كرد كه ، گوهر ياوه گشته است ، جلال - الدّين اين سخن راست پنداشته ، فرمود تا دو روز در شهر منادى كردند ، مگر بدست ايد ، و خود آن گمگشته پيدا نشد . رسيدن جلال الدّين به نيشابور و رفتن وى بغزنه چون جلال الدّين بنيشابور رسيد ، و بدانجا اقامت گزيد ، عزيمت جهاد مصمّم كرد ،