نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
61
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
پيشكش را به اين دو داد ، و جلال الدّين پيروز و منصور ، و بدين ظفر كه خداى تعالى وى را بر كافران بخشيد . شادكام و مسرور ، بنيشابور رسيد . خروج ازلاغ شاه و آق شاه از خوارزم و فرجام كار ايشان چون جلال الدّين دريافت ، كه اگر در خوارزم بماند ، برادران بهلاكش رسانند ، يا ديدگان وى از حليهء بصر عاطل گردانند ، از ان شهر برفت ، و تنى زنده و چشمى روشن بغنيمت ببرد ، در ين وقت خبر رسيد ، كه سپاه تاتار روى بخوارزم نهاده است ، تا فرزندان شاهنشاه را از طلب ملك بازدارد ، و اميد آنان بيأس بازارد . اينگاه قطب الدين ازلاغ شاه ، با برادر خويش آق شاه از خوارزم بگريخت ، و بپشيمانى از خطاى خويش ، كه در هنگامى چنين ، پشتيبان و پايمردى چون جلال الدّين را از دست داده است ، بر پى جلال الدّين روان شد ، و خبر وى ميجست و از همان راه كه وى طى كرده بود ، فراز و نشيب ميپيمود ، تا بمرج سائع « 1 » آمد ، و فرستادهء صاحب نسا ، آن پيشكش كه براى جلال الدّين بهمراه داشت ، بوى تقديم كرد ، ازلاغ شاه را آن هداياى اندك و ناقابل ، در چنين موقع بسى پسند افتاد ، و بر ان مواضع كه صاحب نسا بتصرّف داشت ، جائى چند زيادت فرمود ، و صاحب نسا سخت خشنود گشت ، چو در فتنهء تاتار بنسا برگشته ، حق موروث را بىاجازت سلطان و صدور و فرمان بازگرفته ، و بدين سبب تنها بامان جان راضى بود ، در اثناى تعيين اقطاع ، پيكى از پسر عمّ من ، سعد الدين جعفر بن محمد نامهء آورد ، مضمون آنكه سپاهى از تاتار بقلعه رسيده ، خبر جلال الدّين ميجويند ، و از مقصد وى ، و لشگر سلطانى كه پس از وى امدهاند ، ميپرسند ، و وصول ازلاغ شاه را ندانند ، و من از قلعه بيرون شدم ، تا با آنان دراويزم و بگيرودار مشغولشان سازم . چندانكه سلطان " يعنى ازلاغ شاه " برنشيند ، و روى بستيز ، يا پاى بگريز نهد ، ازلاغ شاه همانگاه سوار گشته بكوچيد ، و تاتار تا استواخوشان « 2 » بر پى او برفتند ، و در ده وشت ويرا بيافتند ، ازلاغ شاه بايستاد ، و در برابر آنان صف اراست ، و دو گروه در كار پيگار بكوشيدند ، و دليرى خويش آشكار گردانيدند ، بانجام كافران پشت بنمودند ، و روى بگريز نهادند ، و لشگر ازلاغ شاه بتعقيب آنان شتافت ، و از تاتار جز آنان كه بر اسبان راهوار سوار ، يا در بيغولهها نهان بودند ، كسى نجات نيافت ، و ازلاغ شاه و همراهان بدين فيروزى غرّه ، و بفتح عاجل از سرنوشت آينده غافل شدند ، و گمان بردند
--> ( 1 ) : كذا فى الاصل ( 2 ) : با حبوشان ، يكيست .