نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
60
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
كردهاند ، كه ويرا بچنگ ارند ، و زنده نگذارند ، با سيصد سوار ، مقدم آنان دمر ملك برنشسته ، بيابان بين خوارزم و خراسان را ، كه بدان طريق كه كاروانان راه پيمايند ، و رخت بربندند و فرو گشايند ، شانزده منزل باشد " چون باد شتابان و چو انديشه سبكپوى " به روزى چند بپيمود ، و از انجا به شهر نسا رفت ، و چنگيز خان پس از آگاهى از بازگشت فرزندان شاهنشاه بخوارزم ، لشگرى بسيار بدانجا فرستاده ، و عساكر خويش را در خراسان ، فرموده بود كه ، بهر سوى و كنار آن بيابان ، پراكنده شوند ، و در كمين نشينند ، و آنان نيز بدستور در ان بيابان از حدود مرو تا نواحى شهرستانه كه شهرستانى از ناحيت فراوه است ، حلقه زده بودند ، تا چون اولاد شاهنشاه بگاه گريز از خوارزم آهنگ خراسان كنند ، آنانرا بگيرند ، و هفتصد سوار تاتار بر طرف صحراى نسا مقيم بودند ، و مردم سبب اقامت ايشان را در انجا نميدانستند تا جلال الدين از بيابان برامده ، به آنان بازخورد ، و هريك از دو گروه دست بنيزه و شمشير بردند ، و نهايت كوشش و توان ، در كار پيگار و شيوهء گيرودار باز نمودند ، بانجام تاتار رخت و اسباب ، و سلاح و توشهء خويش بر جاى نهاده ، راه فرار پيمودند ، و جز معدودى سوار تندپوى سبكرفتار ، از دست مرگ گريز و گزير نيافتند ، و اين خود نخست بار بود ، كه تيغ مسلمين به خون تاتار سيراب ، و از پارههاى پيكر آنان طعمهياب گشت و جلال الدّين بهنگام رفعت شأن و كامكارى ، و استقرار وى در شهريارى ، مرا ميگفت ، كه اگر تاتار از نسا برنيفتاده ، و اسبان خود را بما نداده بود ، بنيشابور نميتوانستيم رسيد ، چو مركوبهاى ما در پيمودن آن بيابان بىآب و گياه ناتوان گشته بودند . بارى گروهى از تاتار بهنگام آنكه خود را دستخوش نيزه و تيغ ديدند ، و نيز از هزيمت خسته آمدند ، در كاريزها نهان شدند ، و برزيگران آنان را براورده به شهر بردند ، و گردنشان زده گشت ، و من بدين هنگام به شهر نسا در خدمت امير اختيار الدّين زنگى بن محمد بن حمزه بودم ، و وى از پيش امد تاتار خبر نداشت ، تا نامه از رئيس جوانمند " دهى از نسا " بوى رسيد ، و در ان نوشته بود كه امروز چون روز برامد ، سيصد سوار با بيرقهاى سياه بدينجا آمدند . و چنين ميگفتند كه جلال الدّين با ماست ، و تاتاريان مقيم نسا را ، ما از ميان برداشتهايم ، لكن ما باور نميداشتيم ، تا يكى از انان بنزديك باره شد ، و گفت شما بدين پرهيز و حذر معذوريد ، و شهريار برين كار سپاسگزار ، اكنون چيزى خوردنى ، و علوفهء اسبان به زير افكنيد ، تا سدّ جوع كنيم ، و روى به راه نهيم ، و خود به زودى حقيقت حال دريابيد ، و پشيمان شويد ، ما در بايست آنان از باره فرود افكنديم ، و ايشان پس از ساعتى برفتند ، اينگاه صاحب نسا را درست گشت ، كه شكست تاتاريان مقيم نسا بدست جلال - الدين بوده است ، و تنى از خواص خود را با اسبان ، و چند بار استر برسم خدمت در پى وى فرستاد ، و جلال الدّين بنيشابور براند ، و فرستادهء وى را نديد ، و بقلعه حرندر رفته اقامت گزيد ، تا پس از سه روز ازلاغ شاه و آق شاه از تاتار گريزان برسيدند ، و آن شخص