نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

59

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

ان ميسر نبود ، از بالا بنشيب ميغلتيدند ، و بعضى چارپايان آنان فرود افتاد و خرد گشت ، و چون نظام الدّين بخوارزم رسيد ، فرزندان شاهنشاه ، از جزيره بدانجايگاه ، باز امده بودند ، و وى فرمانى از ازلاغ شاه بتفويض اقطاعى مهم براى من بفرستاد . القصّه چون ناجن نوين ملعون در حصانت قلعه بنگريست ، و تسخير آن را خيال محال و سوداى باطل ديد ، كس روانه داشت ، و به حكم پستى نهاد و دنائت طبع كه " با شير اندرون شد و با جان بدر شود " ده هزار ارش كرباس ناشوى ، و چيزهاى ناقابل ديگر بخواست ، و گوئى از تاراج رخت نسائيان " ن " فرو ننشست ديگ آزش از جوش * نگشت او را لهيب حرص خاموش و من " تا مكر آسانتر از سرباز گردد آن بلا " بپذيرفتم و چون مطلوب وى آماده گشت ، كسى از اهل قلعه دليرى نكرد ، كه آن را به دو رساند ، چو ميدانستند كه تاتار هركرا يابند بكشند ، و بدين ننگرند ، كه وى فرستادهء جماعتى يا برازندهء حاجتى باشد ، بعاقبت دو پير فرتوت از قلعه گيان ، انجام اين امر را به قصد ثواب و تبرّع پذيرفتند و فرزندان خود را حاضر آورده ، وصيت كردند ، كه اگر خود بدست تاتار بقتل رسند ، دربارهء اولاد آن دو ، مراعات و احسان شود ، و چون بنزد ناجن نوين ملعون رسيدند ، آوردهء آنان بگرفت ، و آن دو فرسودهء روزگار را كشته ، از انجا برفت ، و روى بغارت شهر اورد ، و چندان شتر و گاو و گوسفند ببرد ، كه فضاى بيابان و عرصهء هامون و دشت ، بدان در تنگنا افتاد و پر گشت " ن " دستش بريده باد و تنش پايمال خاك * دزدى بريده دست به و ظالمى هلاك و شگفت اينكه چون سراسر خراسانيان ، بتيغ تاتار بكشور نيستى شتافتند ، و تنها اهل قلعهء مذكور از بليّت آنان خلاص و سلامت يافتند ، در ان قلعه بيمارى و با روى داد ، و همه مردم آنسامان را بديار عدم فرستاد ، و بهر روز جنازهء چند از قلعه بيرون ميشد ، تا چون جاهاى ديگر از مردم تهى ماند ، و قابض الارواح آنان را از رنج و مشقت محاصرت برهاند ، آرى به حكم قضا ، و تقدير ايزد يكتا ، سرنوشت آفريدگان مرگ و فناست ، و درين معنى چه نيكو گفته‌اند " ن " هر تنى كو بتيغ جان نسپرد * هم بنوع دگر بمرد و نزيست هست اسباب مرگ گوناگون * در سراى سپنج و مرگ يكيست كوچ جلال الدّين از خوارزم چون جلال الدين بدانست ، كه برادر وى ازلاغ شاه ، با امراى خويش برين اتفاق