نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

54

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

مختصرى از احوال خراسان پس از شاهنشاه و درين باب بتفصيل نياز نباشد چو همه اين وقايع همانند ، و جز قتل‌عام و تخريب تمام اماكن چيزى نيست " چون شاهنشاه بجانب عراق بگريخت ، و از بلاد خراسان دست بداشت ، و امور آنسامان مهمل و بيسامان گذاشت ، ويمه نوين و سبتاى بهادر بتعقيب وى شتافتند ، و تفاجار و بركاى ملعون از آب جيحون ، بجانب خراسان گذشتند ، و حادثهء نسا روى داد ، تاتار در نواحى آن كشور گروها گروه پراكنده گشتند ، و چون هزار سوار از ان سپاه ، بناحيتى از ان ملك روى ميكردند ، پيادگان دهكده‌هاى آن را جمع آورده ، بجانب شهر ميبردند ، و به كار منجنيق و نقب زدن ميگماشتند ، تا بر شهر مسلط ميگشتند ، و در ان كسى زنده و تنى جنبنده نميگذاشتند ، و مردمان درين بلاى بىامان ، چندان دستخوش بيم و وحشت بودند ، كه گرفتار اسارت ، از انكه در خانهء خويش نشسته ، نگران واقعهء ناگوار بود دل اسوده‌تر مينمود ، و من بدين هنگام در قلعهء خويش خرندر « 1 » بودم ، و آن جايگاه از امّهات قلاع خراسان باشد ، و نخستين مالك آن را از گذشتگان خويش ندانم ، و درين باب باختلاف اميال ، تفاوت اقوال در كارست ، و من جز تقرير خبر درست نتوانم ، و اسلاف من چنين عقيده دارند ، كه از آغاز اسلام ، و تابش آفتاب دين احمدى بر خراسان ، اين جايگاه در دست آنان بوده است ، و خداى بهتر داند ، بارى بدين هنگام كه موج درياى فتنه عالمگير گشت ، من در ان محل كه واسطهء بلدان و مركز آبادى و عمران بود ، گريزگاه گرفتاران ، و پناه بيمناكان بودم ، خداوندان حشمت ، و نام‌اوران اصحاب نعمت ، پياده و برهنه بدانسوى ميگريختند ، و من باندازهء توان جامه و دربايست آنان آماده ميكردم ، و از پايمردى دريغ نميداشتم ، آنگاه ايشان را بنزديك بقية السيف كسانشان ميفرستادم . القصّه حال تاتار چنين بود ، تا سراسر خراسان را پايكوب ساختند ، و بحاروب تاراج برفتند ، و سرهنگى حبش نام از اهل كاهجه " از قراء استواخبوشان " به آنان پيوست ، و وى را بسخره و ريشخند ملك لقب گذاشتند ، و بمقدّمى آن ناپاك‌زادگان گماشتند ، و كار منجنيق ، و گرداوردن پيادگان در اختيار وى نهادند ، و مردم ازينروى بمصيبتى دشوار و ناگهانى ، و دردى ناگوار چون عذاب آسمانى ، گرفتار امدند ، و آن نابكار چون روزگار شيوهء زشتكارى و پيشهء مردم‌آزارى پيش گرفت ، و برؤساى دههاى خراسان نامه مينوشت ، كه خود و رعاياى ده حاضر ايند ، و تبر و تبرزين و چرخ و چندانكه از لوازم حصار توانند ، بهمراه ارند ، و قراء خراسان بدين هنگام باره و جامع و خندق داشت و دهخدايان توانگر بودند ، اگر ميپذيرفتند ، بوسيلت آنان شهرى را بمحاصره ميگرفت ، و مردم آن را در ورطهء

--> ( 1 ) : كذا فى الاصل