نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

53

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

اميرى معروف بيل كوش « 1 » بنسا رسيدند ، و مردم آن جايگاه برابر شتافتند ، و دست بتير بردند . اتفاق را خدنگى در ان ميانه ، بسينهء يل كوش « 2 » رسيد ، و بدان از زندگى كناره گزيد ، ازينرو سپاه تاتار كينهء اهل نسا در دل گرفته ، محاصرت آن بر ديگر بلاد خراسان مقدّم داشتند ، و با جمع بسيار و لشگر جرّار بدانجا شتافتند ، و قلعهء نسا را محصور ساختند ، و پانزده شبانروز از پيگار نياسودند ، و بيست منجنيق بر كار كردند ، و آن را پيادگانى كه از اطراف خراسان فراهم آورده بودند ميكشيدند ، و اسيران را براندن خرك بازميداشتند ، و آن افزاريست كه به شكل خانه و صورت خرپشته از چوب سازند ، و در چرم گيرند ، و براى رخنه كردن باره به كار برند ، و اگر اسيران بازميگشتند ، و خرك را بباره نميپيوستند ، تاتار آنان را گردن ميزدند ، تا آن هنگام ، كه شكستى بزرگ ، و درستى ناپذير ، بر ديوار قلعه افكندند ، آنگاه سراسر سپاه تاتار ، جامهء جنگ پوشيدند و شبانه هجوم آورده ، باره را فرا گرفتند ، و بر ان پراكنده گشتند ، و مردم آن سامان بدين وقت ، در خانه‌هاى خويش پنهان بودند ، و چون روز روشن گشت ، تاتار از باره فرود امدند ، و چون شبانى كه گوسفند راند ، اهالى را بفضائى پهناور كه بنام عدريان « 3 » و در پشت باغهاى آنجا واقعست ، پيش راندند ، و مردم را با زنان و كودكان بدان جايگاه جمع اوردند ، آنگاه دست بغارت گشودند ، و بدين حال افغان آن ستمديدگان به گوش گران چرخ ميرسيد ، و خروش مظلومان پردهء نه توى فلك ميدريد ، از ان پس آنان را گفتند ، كه دست يكديگر بر پشت بنديد ، و آن بيچارگان از تيره‌روزى و خذلان ، پيروى فرمان گزيدند ، و خود اگر متفرق ميگشتند ، و بىواسطهء پيگار خلاص خويش ميجستند ، و بدويدن بكوههاى نزديك ميشتافتند ، بيشتر آنان نجات مييافتند . القصّه چون دستها بسته گشت ، تاتار پاى در ميان نهادند ، و آنان را به زخم تبرزين چون سايه بر خاك ، و در ورطهء هلاك افكندند ، و كالبدشان لقمهء درندگان جان‌شكار ، و طعمهء كرگسان مردارخوار ساختند ، زمين را از خون سيراب گردانيدند ، و پردگيان را پردهء ناموس دريدند ، و كودكان خرد را بر پستان مادران كشته گذاشتند و گذشتند ، و بقولى دران جنگ ، از غربا و اهالى و مردم شهر نسا " كه شهرى از خراسانست ، هفتاد هزار كس كشته گشتند ، و شهاب الدّين خيوقى ، و فرزند وى سيّد فاضل تاج الدّين را ، دست بسته بنزد تغاجار نوين و بركا بردند و صندوقهاى خزينهء شهاب الدّين را حاضر آورده ، در حالىكه ايستاده بودند خالى كردند ، تا زر ميان آن دو و آنان حايل گشت ، و پدر و فرزند سعادت شهادت يافتند ، و شهاب الدّين اكنون در نسا ، در مزارى موسوم بميل جفنه " ؟ " مدفونست .

--> ( 1 ) : كذا فى الاصل ، و آيا صحيح اين نام " پيلگوش " نيست . ( 2 ) : كذا فى الاصل ، و آيا صحيح اين نام " پيلگوش " نيست . ( 3 ) : در اصل چنينست