نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
52
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
تسخير بلاد نزديك و دور خراسان ، او را بهمراه برداشت ، و در سراسر آن كشور شهرى نامسخّر نگذاشت ، و چون سالى يا كمتر ، از مرگ سلطان تكش بگذشت ، عماد الدّين مذكور بمرد ، و جاى بپسر بزرگ ، و ولىّ عهد خويش ناصر الدّين سعيد سپرد ، و او نيز پس از شش ماه وداع زندگانى كرد ، و گفتهاند كه ناصر الدّين ، كس برانگيخته ، پدر خويش را زهر جانكاه بنوشانيد ، و ازينرو پس از وى از ملك و كامرانى بهرهء شايان نديد ، و شاهنشاه بنسا فرستاده ، فرزندان خردسال و گنجينهء وى بخوارزم اورد و آنان همچنان در ان شهر محصور بماندند ، تا بهنگام خروج تاتار خلاص يافتند ، و چون شاهنشاه نسا را از انان بگرفت ، بفرمود تا قلعهء آن شهر از بنياد بركندند ، و خاك تودهء آن بشيار پراكندند ، و در ان جو كاشتند ، و آن قلعهء شگرف ، و بسيار بزرگ ، و بر دامنهء كوه واقع بود و جاى خلقى بسيار ، و هريك از مردم شهر ، تهيدست و توانگر ، در ان خانهء داشت ، و سراى سلطنت در ميان قلعه ساخته شده ، و از خانههاى ديگر بلندتر بود ، و آب از ان سرا بخانههاى زيرين روان ميگشت ، و در خانههاى فرودين ، آب جز پس از كندن هفتاد ارش از زمين برنميآمد ، و سبب را چنين گفتهاند ، كه جايگاه دار السلطنه كوهى ، و در ان چشمهء ، و محل خانههاى زيرين توده خاكى بوده است ، كه در زير آن كوه گرد اوردهاند ، بدينگونه كه چون در زمان گشتاسب ، شهريار ايران ، شهر نسا بين ترك و فارس حدّى رادع و سدّى مانع گشت ، وى اهالى بلاد را بپيگار گرفت ، تا دامان آن كوه را از خاك بينباشتند ، و قلعه بزرگ گشت . القصّه چون مردم نسا سخن شاهنشاه از زبان بهاء الدّين محمد بن ابى سهل « 1 » بشنيدند ، عمارت قلعه را بر تخليهء شهر برگزيدند ، و وزير ظهير الدّين مسعود بن منوّر چاچى بوسيلت بيگار و مزدور بساختن قلعه آغاز كرد ، و برگرد آن باروئى چون ديوار بستان براورد ، و مردم بدانجا متحصن شدند و شهاب الدّين ابو سعد بن عمر « 2 » خيوقى و جمعى از اهل خوارزم هم بدان موضع رحل اقامت افكندند ، و چون امير تاج الدّين محمد بن صاعد ، و خالوى وى امير عزّ الدّين كيخسرو ، و جماعتى از امراى خراسان ، از اقامت شهاب الدّين در ان جايگاه آگاه گشتند ، بطوع و رغبت بنزد وى رفتند ، تا ايّام محنت را در خدمت وى بسر ارند ، باشد كه اين وسيلت روزى در خدمت شاهنشاه نافع ايد ، و كيد ابناى زمان را دربارهء آنان دافع گردد ، و بدين هنگام چنگيز خان داماد خويش تفاجار نوين را ، با يكى از اميران سپاه بنام بركانوين ، و ده هزار سوار بخراسان فرستاد ، تا عرصهء آن خاك بباد يغما دهند ، و به آتش بيداد بسوزند ، و خون سران چون آب روان بخورند ، و از رمه و گله هرچه يابند بتاراج ببرند و گروهى از سبكتازان آنان ، مقدّمشان
--> ( 1 ) : كذا فى الاصل ( 2 ) : كذا فى الاصل