نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

49

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

ميگفت ما را از انچه از اقاليم جهان ، مسخر فرمان داشتيم ، باندازهء دو ارش باقى نماند ، تا گور خويش سازيم . و خردمندان را سزد كه ازين قضيّت درس عبرت و كتاب موعظت خوانند و دانند ، كه فريب جهان خوردن ، شايستهء هوشيار ، و گذرگاه گيتى جاى آرام و قرار نيست . جهان گرچه آرامگاهى خوشست * شتابنده را نعل در آتشست دو در دارد اين باغ آراسته * در و بند از هردو برخاسته در اى از در باغ و بنگر تمام * ز ديگر در باغ بيرون خرام و هم از انان شنيدم ، كه چون شاهنشاه بجزيره رسيد ، بس خشنود گرديد ، و بدان جايگاه دور از يار و ديار ، و موروث و مكتسب در خيمهء كوچك منزل گزيد ، و بيمارى وى افزون ميگشت ، و بعضى مازندرانيان ، هرچه غذا و چيز ديگر ميخواست ، حاضر ميآوردند ، و بدين وسيلت ، به خدمت وى تقرّب ميجستند ، روزى گفت ، اسبى خواهم تا بر گرد خيمهء من بچرد ، تاج الدّين حسن كه از سرهنگان شاهنشاه بود ، اين بشنيد ، و اسبى سمند تقديم خدمت كرد ، و چون نوبت ملك بجلال الدّين رسيد ، تاج الدّين مذكور را ، بپاداش خدمت بشاهنشاه درين ايام باحسان و انعام بنواخت و بركشيد ، و برتبهء ملكى رسانيد ، و استراباد را با اعمال و قلاع ، بوى بازگذاشت ، و ازين پيش امير اختيار الدّين بزرگترين ميراخران شاهنشاه ، كه سى هزار سوار بفرمان داشت ، ميگفت ، با من سى هزار سوار وظيفه‌خوار باشد ، و اگر خواهم بىخرج بيش و كمى ، و صرف دينار يا درمى ، اين عدّه به شصت هزار رسانم ، بدينگونه كه . . . . « 1 » تا از سى هزار افزون شوند ، و صاحبنظر را بايد كه بتفاوت اين دو حالت درنگرد ، و ذخيرهء عبرت بدست اورد . القصه در اين اوقات هركس براى شاهنشاه طعام و جزان ميآورد ، براى وى توقيعى ، بتفويض منصبى بزرگ ، يا اقطاعى مهم نوشته ميشد ، و گاهى اتّفاق ميافتاد ، كه آنكس توقيع را بدست خود مينگاشت ، چو شاهنشاه در جزيره براى كتابت توقيعات كسى را نداشت ، و صدور آن فرمانها يكسر برسالت جلال الدّين بود ، و چون آن احكام را ، بهنگام ظهور جلال الدّين ، به خدمت وى اوردند ، همه را امضا فرمود ، و هركس كارد يا دستارى ، بنشانهء شاهنشاه ، در باب تسليم اقطاع يا تفويض منصبى ، با خويش داشت ، وى آن علامت ميبوسيد و ميپذيرفت ، و آن حكم باجرا مىرساند ، و آنگاه كه شاهنشاه در جزيره درگذشت ، و جان عاريت از وى گرفته گشت . . . . « 2 » شمس الدين محمود ، پسر يلاغ چاوش و مقرّب الدين ملقّب بمهتر مهتران ، مقدّم فراشان ، او را بشستند ، و چون كفن نداشت ، شمس الدين محمود ، پيراهن خويش را جامهء آخرت وى ساخت ، و شاهنشاه بسال ششصد و هفده ، در جزيره هم اغوش مرگ

--> ( 1 ) : بجاى محذوف استدعى من كل دشار ( ؟ ) خيل السلطان فى البلاد جوبانا ( ؟ ) واحدا . ( 2 ) : بجاى محذوف " سهم الحشم "