نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

50

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

گرديد ، و هم در انجا بر بستر خاك بياراميد " ن " چو شد چند گه در سراى فسوس * فلك چون زمين بر درش خاكبوس شهان بنده‌سان جمله فرمانبرش * سران سايه‌وش نقش خاك درش بشاهى روان گشت فرمان او * جهان نيز ، جز اندكى ، آن او بپنداشت كز وى گه گيرودار * شود رنجه سر پنجهء روزگار برامد بناگاه مرگ از كمين * برو خشمگين آخته تيغ كين ز گردنكشان و سران نبرد * كس از دست مرگش نشد پايمرد برو گر سر اورد گيتى زمان * بخصمان وى هم نبخشد امان ز زهرى كه در جام وى ريخت دهر * هم اخر دهد ديگران را بقهر ازين ره نتابد عنان هيچ‌كس * گرين شد ز پيش ان يك ايد ز پس رسيدن شهاب الدّين خيوقى « 1 » بنسا و محاصره و قتل عام آنجا شهاب الدين ابو سعيد بن عمران ، فقيهى فاضل و بدانش سرامد ، و در مذهب شافعى رضى اللّه عنه صاحب فتوى بود ، و از علوم فصاحت و طب و لغت آگاه ، و با اينهمه از حسن تدبير نيز بهره داشت ، برجيس مشترى سعادت ، و تير چرخ شاگرد حلقهء افادت وى بود ، ستارهء درخشان فروغ از تدبير وى ميگرفت ، و انديشهء صواب راى وى را نماز ميبرد ، و بنزد شاهنشاه آن مرتبت يافت ، كه " ن " نگنجد از ان برتر اندر گمان * كه نتوان فراتر شدن ز اسمان و شاهنشاه در كارهاى بزرگ ، و امور مهم با وى مشورت ميكرد ، و راى وى ميجست ، و وى در پنج مدرسهء خوارزم منصب تدريس داشت ، و بسا ديده ميشد ، كه ملوك و وزراى صاحب منزلت ، و امراى عالى مرتبت بر آستان وى صف زده بودند ، و وى به عادت ، در حوزهء افاضل ، از تدريس و افادت ، به كار ديگر نميپرداخت ، تا از درس برميخاست و برمينشست ، آنگاه حاجبان با وى در امور آنان سخن ميگفتند « 2 » ، و بسا اتفاق ميافتاد كه حاجتمندى سالى يا بيش ، بر درگاه آمد و شد ميكرد ، و بسبب كثرت اشعال ، و وسعت عرصهء مملكت ، و بسيارى ارباب حاجت ، كار وى برنميآمد ، و شاهنشاه را بساختن مهرى براى نشان خويش ، " اعتمادى على الله وحده " نياز افتاد ، و دختر بزرگ خود " خان سلطان " را نيابت داد ، كه توقيعات را بدان مهر علامت نهد ، چو فرمانها چندان افزون

--> ( 1 ) : منصوب بخيوه ( 2 ) : گويا درين موضع عبارتى محذوف باشد