نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

48

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

بستامى ، يكى از وكيلدران شهريار ، گفت ، كه چون شاهنشاه درين حركت بجانب عراق ببستام رسيد مرا احضار كرد ، و ده صندوق نيز حاضر اورد ، و پرسيد آيا دانى درينها چيست ؟ گفتم شاهنشاه بهتر داند ، فرمود سراسر پر از جواهرست و به دو صندوق از ان ده ، اشارت كرده گفت ، ازين ميان كس جز محتويات اين دو را قيمت نشناسد ، و درين دو گوهر ثمين چندانست ، كه بهاى آن با خراج همه روى زمين يكسانست ، و مرا بفرمود تا آن جمله بقلعهء اردهن برم و آن دژ از استوارترين قلعه‌هاى جهان بود " ن " بر فرازش نكرده مرغ گذر * سوده بر چرخ از بلندى سر من ببردم ، و از والى قلعه ، بوصول آن ، سر به مهر نوشته گرفتم و چون تاتار در اقطار منتشر ، و از جانب شهريار آسوده‌خاطر گشتند ، آن قلعه را محاصره كردند ، تا كار پيگار به شرط تسليم آن صندوقها بتاتار بمصالحت انجاميد ، و آن را همچنان سر به مهر ، از والى قلعه گرفته بدرگاه چنگيز فرستادند . بارى چون شاهنشاه بدشت دولت‌آباد همدان رسيد ، روزى چند در انجا اقامت گزيد ، و بيست هزار سوار ، از برافتادگان ديار ، و ربودگان دست شوربختى و ادبار ، بهمراه داشت ، ناگهان هياهوى هجوم مخالفان بشنيد ، و سپاه نگران دشمن ، بر گرد خويش ، چون دايره بر مركز محيط ديد ، خود از ميان بگريخت ، و بيشتر ياران وى كشته گشتند ، و عماد الملك هم درين روز بقتل رسيد ، و شاهنشاه با تنى چند از خواص ببلدگيل « 1 » و از انجا باسپيدار شتافت ، و آن ناحيت استوارترين نواحى مازندران ، و داراى دربندها و گذرگاههاى تنگ ، باشد ، و از انجايگاه بر كنار دريا شد ، و در دهى بر ساحل جاى گرفت ، و به مسجد ميرفت ، و پيشاپيش قاريان نماز پنجگانه ميگزارد ، و براى وى قرآن ميخواندند ، و او ميگريست ، و نذرها ميكرد ، و با خداى تعالى پيمان ميبست ، كه اگر در ملك استقرار يابد . و از سلامت برخوردار ماند ، آئين عدل و شيوهء داد گزيند ، در انجايگاه نيز تاتار بهمراه ركن الدين كبود جامه ، بر وى حمله آوردند . و شاهنشاه نصرة الدّين ، و عزّ الدّين كيخسرو ، عمّ و پسر عمّ ركن الدّين مزبور را كشته ، و بلاد آنان را مالك گشته بود ، وى اين فرصت بغنيمت شمرده بتاتار پيوست ، و ناحيت عم خويش ، بىهيچ منازع در تصرّف اورد ، و چون تاتار بغفلت از شاهنشاه بر ان ده بتاختند ، وى در كشتى نشست ، و بر آب روان شد ، و تيرى چند از سپاه تاتار بكشتى رسيد ، و گروهى از انان به قصد گرفتن شاهنشاه پاى در اب نهادند ، لكن جز مرگ عاجل نصيبى نيافتند ، و از ان آب يكسر به آتش دوزخ شتافتند ، و تنى چند از انان كه با شاهنشاه در كشتى بودند ، مرا حكايت كردند كه ما كشتى ميرانديم ، و خود شاهنشاه كه به علت ذات الجنب ، از زندگى نوميد ، و از اندوه طاقت‌فرسا و درد جانكاه بيتاب گشته بود ،

--> ( 1 ) : در اصل " بلد الجبل "