نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
42
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
خردسال و نفايس خزانهء وى برداشت ، و در اواخر سال ششصد و شانزده شهر خوارزم بگذاشت ، و مردم را از بيم ، ديده اشكبار و دل پريشان و بيقرار نهاد ، و جمعى از اهالى بهمراه وى از ان شهر بيرون امدند ، لكن بيشتر مردم به ترك وطن و مقام ، و دست برداشتن از اندوختهء حلال يا حرام ، رضا نداده ، اقامت اختيار كردند ، و هم بهنگام خروج بفرمود ، تا دوازده تن از ملوك و ملكزادگان ، و صدور و سروران " دو پسر سلطان طغرل سلجوقى ، و عماد الدّين صاحب بلخ ، و فرزند وى ملك بهرامشاه صاحب ترمد ، و علاء الدّين داراى باميان ، و جمال الدّين عمر فرمانرواى وخش و دو فرزند صاحب سقنان ، از ديار تركستان ، و برهان الدّين محمد صدر جهان ، و برادر وى افتخار جهان ، و دو پسر وى ملك - الاسلام و عزيز الاسلام " را كه در خوارزم اسير و شهربند بودند ، با جمعى ديگر از ميان برگرفتند ، و بدين كار زشت ، بدنامى جاويد ، بر صفحهء روزگار ، بيادگار گذاشت ، زيرا چنين ميپنداشت ، كه آتش جهانسوز فتنه به زودى بخاموشى گرايد ، و رشتهء گسسته دولت را عنقريب پيوستگى ظاهر ايد ، و از پى اين شب تاريك روز روشن رخ نمايد ، و بدانست كه درستى آن شكست را روى بدرگاه يزدان و آفريدگار جهان بايد اورد ، و بدرمان ان درد ، از كارهاى ناكردنى توبه بايد كرد ، و درين سفر تركان خاتون ، عمر خان فرزند صاحب يازر را ، كه از شاهنشاه صبور خان لقب داشت ، و بدين راه كه ببلاد وى ميپيوست ، آگاه و راهنماى وى بود ، بهمراه برد ، و سبب اين لقب آنكه ، چون برادر وى هندو خان بر ملك دست يافت ، بفرمود تا ميل در چشم وى كشند لكن مأمور در وى به نظر رفق بديد ، و از كور كردن وى چشم بپوشيد ، با اين حال عمر خان يازده سال خود را نابينا مينمود ، تا هندو خان بمرد ، و تركان خاتون بدين حجت كه هندو خان زنى از اهل قبيله و نزديكان وى در نكاح آورده است ، يازر را مالك امد ، اينگاه عمر خان چشم بگشاد ، و روى بدرگاه شاهنشاه نهاد ، و چشم آن داشت كه ملك بر وى مقرّر گردد ، اين مأمول بحصول نپيوست ، و تنها صبور خان لقب گرفت ، القصّه عمر خان در خدمت تركان خاتون از خوارزم برامد ، و درين سفر ، در حوادث ناگوار و كارهاى دشوار ، وى را تنها يار و يگانه مددكار بود ، و از شرايط خدمت دقيقهء نامرعى نگذاشت ، و چون تركان خاتون بحدود يازر رسيد ، از ترس آنكه عمر خان به ترك وى گويد ، و سر خود گيرد ، راه غدر پيمود ، و شيوهء نامردمى گزيد ، و بفرمود تا او را گردن زدند ، و خود با حرم و خزاين شاهنشاه بقلعهء ايلال ، از امهات قلاع مازندران رفته بدانجا مقيم گشت ، و وقتى كه شاهنشاه از تاتار گريخته ، بناچار بجزيرهء كه هم در انجا بمرد ، پناه برد ، و تاتار از رهگذر وى فراغت يافتند بتسخير قلعهء ايلال شتافتند ، و مدت چهار ماه آن را در حصار گرفتند ، و برسم و عادت خويش ، در محاصرت حصنهاى حصين و دژهاى روئين گرد بر گرد آن بارهء بنا كردند و بر ان درها نهادند ، شب ميبستند و روز ميگشادند ، تا كار از حصار بر قلعه گيان دشوار امد ، و از بىآبى باضطرار و