نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

43

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

بيتابى كشيد ، و تركان خاتون بناچار امان خواست ، و چون زنهار يافت ، با وزير معزول نظام الملك محمد بن صالح از قلعه فرود امد ، و شگفت ايد ، كه تسخير قلعهء در مازندران بسبب تشنگى صورت گيرد ، زيرا همواره در ان خطه چشم ابر گريان باشد ، و كمتر افتد كه آسمان صاف گردد ، و باران بازايستد ، و به حكم تقدير در مدت محاصرت اين قلعه چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل و گويند كه هم بروز تسليم تركان خاتون ، از ريزش باران تالابها سرشار و پرآب گشت ، و چون وى از قلعه فرود ميآمد ، سيل از در دژ بيرون ميشد ، آرى خداوند يكتاى توانا را ، درينكه پايهء دولتى ويران ، و اساس سلطنت ديگر استوار سازد ، رازى در كار ، و اين قضيّت خردمندان را مايهء تذكارست ، بارى تركان خاتون اسير ، و بدرگاه چنگيز فرستاده شد و يكى از خادمان وى ، بدر الدّين هلال ، بهنگام نااميدى از خلاص وى خود گريخته ، بسلامت به خدمت جلال الدّين پيوست ، و مشمول عنايت گشته منصبى رفيع يافت ، و همو مرا گفت كه تركان خاتون را گفتم ، برخيز تا بگريزيم ، و بآستان جلال الدّين ، كه نواده و جگرگوشهء تست ، روى اريم ، چو تواتر اخبار بر شوكت و قدرت ، و وسعت عرصهء مملكت وى ، دليلى آشكار ، و برهانى استوار باشد ، وى كه جلال الدّين را سخت دشمن ميداشت ، گفت ، دورم باد و خدايش مرگ دهاد ، چگونه اين خوارى بر خويش پسندم كه پس از دو فرزندم ، ازلاغ شاه و آق شاه ، در نعمت پسر آى جيجاك " يعنى مادر جلال الدين " و به زير سايهء وى بسر ارم ، و من خود اين گرفتارى ، و تحمل اين ذلت و خوارى ، از آنچه گوئى بهتر شمارم ، و نيز از همان خادم شنيدم ، كه تركان خاتون را در ان اسارت كار عسرت بدانجا رسيد ، كه بارها بر خوان چنگيز خان حاضر ميگشت و قوت چند روزهء خويش از ان برميگرفت ، و خود اندكى ازين پيش حكم وى در اكثر ممالك جهان نافذ و روان بود ، آرى نقشبند قصا هردم نقشى ديگر پردازد ، و فرمان يزدان عزّت بذلّت ، و ذلت بعزت بدل سازد . اگر محوّل حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست هزار نقش برارد زمانه و نبود * يكى چنان كه در ائينهء تصوّر ماست القصّه فرزندان كوچك شهريار ، جز كماخى شاه كه از همه خردسال‌تر بود ، و تركان خاتون با وى انسى تمام داشت ، و در ايام تيره‌روزى و محنت ، و اوقات ناكامى و مصيبت ، بديدار وى روزى ميگذاشت ، سراسر بهنگام نزول از قلعه كشته گشتند ، روزى تركان خاتون گيسوى كماخى شاه را شانه ميزد ، و ميگفت امروز بخلاف پيش بس تنگدل و گرفته خاطرم ، بناگاه سرهنگى از جانب چنگيز خان آمده ، كودك را بخواست ، و چون كماخى شاه از تركان خاتون جدا شد ، در حضور چنگيز بامر وى خفه گشت ، و ديدار وى بقيامت افتاد ، و بدين گونه آن زن هم درين جهان ، جزاى كشتن مردمان ، و قتل ملكزادگان بديد . اما دختران