نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
32
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
شديد ساوى « 1 » محول داشت ، و اين شخص سالى چند بخوارزم ، در وزارت نايب نظام الملك بود ، و در ان شغل بسبب كفايت و دكا و درايت و دها ، و حسن عقيدت شاهنشاه بخير - انديشى وى ، مقامى برتر از همكاران پيشين يافت ، و در ان درگاه جاى خود گرفت ، و همنشين رفعت و جاه امد ، تا وزارت ركن الدّين در عراق ، بدستور بوى حوالت ، و در وزارت مستقل و فرمانروا گشت و خود سررشتهء حلّ و عقد امور بدست گرفت ، و هرچند ركن الدّين غورشايجى تحكّم و استبداد وزير مكروه ميداشت ، چون حسن عقيدت شاهنشاه دربارهء وى ميدانست بخلاف مراد با وى مدارا ميكرد . و طغراى توقيعات ركن الدين چنين شد ، السّلطان المعظّم ركن الدّنيا و الدّين ابو الحارث غورشايجى بن السلطان الاعظم محمد قسيم امير المؤمنين ، و وى بدان سبب غورشايجى نام يافت كه بروز وصول مژدهء تملّك غور بشاهنشاه ، قدم بعرصهء وجود نهاد ، و شاهنشاه برعايت جوار و صفاى نيت هزارسف ملك جبال ، دختر وى را بنكاح غورشايجى دراورد . وقايع بعد از بازگشت شاهنشاه از عراق چون شاهنشاه در عود از عراق بنيشابور رسيد ، خبر مرگ قوام الدّين مؤيّد الملك والى كرمان ، و نايب خويش در ان خطّه بشنيد و كرمان و كيش و مكران را ، به فرزند خود غياث الدّين پيرشاه ، بازگذاشت . غياث الدين بدانجا رفت ، و كار وى بدان سامان ، سامان گرفت و چون اقليم عراق از كشور خداى تهى ماند ، آن را نيز بىهيچ منازع و مدافع مالك شد ، و بر منابر مازندران و خراسان بنام وى خطبه خواندند تا آنگاه كه جلال الدين از هند برامد ، و در رى بر وى دست يافت ، و ملك از دست وى بستد ، و مؤيّد الملك مذكور در آغاز كار مردى فرومايه ، دايهزادهء نصرة الدين محمّد بن لزصاحب زوزن بود ، كه بمساعدت زمان ، و معاضدت شاه جهان ، بدرجهء رفيع ملكى رسيد ، بدينگونه كه ، صاحب زوزن او را بكفايت مهمّات ، و انجام حاجات خويش ، برسالت ، بدرگاه شاهنشاه فرستاد ، و وى پس از انكه چند بار طريق صلاح و امانت سپرده بود از ان راه بازگشت ، و وسوسهء نفس و طمع ملك وى را بر سعايت و مخالفت فرستندهء خويش بداشت ، و به حضرت شاهنشاه ولينعمت خود را بفساد عقيدت ياد كرده بتهمت چنان نمود ، كه وى در باطن باطنيان را همراز و دمسازست ، و بهنگام رجوع نصرة الدّين را گفت ، كه شاهنشاه ترا باطنى پندارد ، و من از عاقبت اين تهمت و بدگمانى
--> ( 1 ) : منسوب بساوه