نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

21

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

و وقتى مساعد ميجست . قاضى مجير الدّين عمر بن سعد خوارزمى ، كه از خاصان شاهنشاه ، و بنزد وى صاحب منزلت ، و شاهنشاه چندين بار او را ببغداد فرستاده بود ، مرا حكايت كرد ، كه در آخرين رسالت خويش ببغداد ، فرمانروائى ديوان خلافت را براى شاهنشاه درخواستم ، اولياى امور آنجا نپذيرفتند ، و درين باب انكارى بليغ كرده گفتند كه اختلاف احوال و حوادث ايّام ، و تسلّط خارجى بر مدينة السّلام و رفتن امام القائم بامر الله رضوان الله عليه ، از بغداد بحديثة عانه ، يارى جستن وى از طغرل بك بن ميكائيل ، چنان كه مشهورست ، سبب شد ، كه آل سلجوق در بغداد حكمران گشتند و گرنه واجب نيست كه همواره ببقاى زمان خلفا فرمانبر ديگران ، و پيرو امر و نهى اين و آن باشند . و اگر خداى ناخواسته در امثال اين حادثه بشاهنشاه نيازمند شويم ، وى را چون سلجوقيان بدين تقاضا اجابت كنيم ، و خود آيا وى بدين ممالك فسيح و اقاليم وسيع ، كه مسخر فرمان اوست ، از طمع در پايتخت امير المؤمنين و مزار و جايگاه آثار آباء راشدين وى بىنياز نباشد ؟ - بارى مراسلات در اين معنى مكرّر گشت ، و بىفايده ماند ، و قضيّهء كه بر موجبات وحشت افزود ، اين بود كه كارگزاران خلافت ، بسبيل شاهنشاه در طريق مكّه حرسها الله تعالى ، به نظر توهين نگريستند ، چندانكه سبيل جلال الدين حسن اسمعيلى را بر سبيل وى مقدّم داشتند ، و شاهنشاه را بشنيدن اين خبر ، گوئى نمكى بر جگر ريش امد ، و هنگام بازگشت قاضى مزبور از مقر خلافت ، شيخ شهاب الدين سهروردى را برسالت بهمراه وى فرستادند ، تا شاهنشاه را بحكمت و موعظت ، ازين انديشه بازدارد ، و هم آن قاضى مرا گفت كه شاهنشاه را برفعت قدر ، و علوّ مرتبت شيخ ، و رجحان او بكمال فضل ، بر مشايخ عصر ، اعتقادى نيك بود ، و تخصيص وى از ديگر فرستادگان درگاه خلافت ، بمزيد اكرام و زيادت احترام واجب مينمود ، ازينروى چون شيخ مذكور بدرگاه آمد شاهنشاه در صحن سراى بر پاى بايستاد ، و وى را اجازت ورود بداد ، و چون شيخ عليه الرّحمة بنشست گفت . دعاگوى دولت پيروز را طريقه آنست ، كه بمباركى و ميمنت پيش از اداى رسالت ، از پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلّم ، حديثى بازگويد ، شاهنشاه او را مأذون داشت ، و خود رعايت ادب را ، بهنگام شنيدن حديث به دو زانو بنشست ، شيخ حديثى در معنى تحذير از آزار آل عبّاس ، رضى الله عنهم ياد كرد ، چون از روايت آن بپرداخت ، شاهنشاه گفت ، اگرچه من تركى زبانم ، و لغت تازى اندك دانم ، لكن معنى حديث دريافتم ، و خود من كسى از بنى عباس را نيازرده ، و دربارهء آنان انديشهء بد نكرده‌ام ، و نيز ازين آگاهم ، كه در زندان امير المؤمنين ، گروهى از آن دودمان ، همه عمر گرفتارند ، و هم درانجا فرزندان ارند ، و اگر شيخ اين حديث را بر امير المؤمنين بازخواند ، و به گوش وى رساند ، بهتر نمايد ، و سودمندتر ايد ، شيخ گفت مسلمانان در آغاز خلافت ، با امير المؤمنين بر كتاب خداى و سنّت پيغمبر و اجتهاد وى بيعت كرده‌اند ، و اگر اجتهاد وى اقتضا كند ، كه براى اصلاح جمهور ، اندك مردمى را بحبس باز