شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 85
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
ملك به رفتن او از جاى برفت و قواعد مملكت متزلزل بلكه منهدم ، لابل منعدم شد » ( 260 تا 264 ) . چند كلمهاى هم در باب تركان لشكرى و امراى ايشان : چنان كه ازين پيش گفته شد ايشان همّى جز چپاول و تاراج و تالان و غارت و يغما نداشتند . ابتداى خرابى كار جلال الدّين از همين صفت ايشان بود كه اندكى قبل از نبرد كنار سند اقوام غورى و غزنوى و خلج را در سر اموال غارتى رنجاندند ؛ در تمام طول مدّت يازده سالهء تاخت و تازهاى جلالى غير ازين كارى نداشتند ؛ در جنگها بمجرّدى كه اندك پيشرفتى نصيبشان مىشد به يغما مىپرداختند تا دشمن باز مىگشت و ايشان را از پيش برمىداشت ؛ در نبرد اصفهان نه تنها غياث الدّين برادر سلطان و سپاهيان خاصّ او گريختند و لشكر او را ضعيف و سست كردند ، سه تن از امراى ميسره هم تهاون و بزدلى كرده و چنان كه بايد نجنگيده بودند كه بدين سبب مورد مؤاخذه و تنبيه شدند ( 185 تا 186 ) . در مغان دو پهلوان را مأمور كرد كه برسم يزك بروند و أخبار مغل را بياورند ، آنها رفتند و در خانهء خود اقامت كردند و تاتار ناگهان بر سر او رسيدند ( 243 ) . او ترخان را از جبخچور فرستاد كه با چهار هزار ترك در برابر لشكر تاتار ظاهر گشته ايشان را بجانب مهلكهاى بكشد ، او از ترس و بد دلى بازگشته خبر داد كه تاتار از حدود منازجرد بازگشتهاند ، و سلطان را بدين خبر دروغ خام كرد و همه را و خود را در بلا افگند ( 272 تا 273 ) . سخنانى كه در نفثة المصدور در اين باب گفته شنيدنى است ( از ص 36 تا 45 باختصار ) : پادشاه سران لشكر را جمع كرده ( تحذير و إنذار نمود ) و جهت احتياط بر سبيل يزك چهار هزار سوار از مردان كار روانه گردانيده و زمام بسط و قبض بمخنّثى ، نه مردى نه زنى ، داده و ( او ) لشكرى را كه درصدد مقدّمى ايشان بود بازآورده كه : « تاتار از حدود ( منازجرد ) مراجعت كرده است » . من بنده به زبان فصيح به گوش