شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 84

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

شكست خورده و بآذربايجان بازگشته بود و شرف الملك را در سكماناباد گذاشته بود ملك اشرف بنزد وزير رسول فرستاد و او را واسطه كرد تا ميان جلال الدّين و آن ملوك به ظاهر صلح و آشتى برقرار شد ( 223 تا 225 ) . و ليكن طمع شرف الملك و بد رفتارى وى با رسولان علاء الدّين سلجوقى كه بعد از ان آمدند باعث خرابى كار شد ( 235 تا 236 ) . پس از ان هم كه تاتار در حدود شير كبوت بر سلطان هجوم بردند و او فرارى شد شرف الملك در بيلقان مقيم گرديد و سپس قلعهء جيران را تعمير كرده آنجا منزل گرفت و نسبت به سلطان عاصى شد و اطرافيان سلطان را در بند كرد و مىخواست كه ايشان را بكشد ( 245 ) . سلطان بعد از انكه مجير الدّين يعقوب برادر ملك اشرف را بشام گسيل كرد به شرف الملك پيغام داد كه همراه وى رسولى روانه كند كه ملك اشرف را به مساعدت سلطان برانگيزد ، و شرف الملك چون مخالف سلطان شده بود رسولى فرستاد و پيغامى داد كه درست ضدّ مقصود حاصل شود و دوستى به دشمنى مبدّل گردد ( 246 تا 247 ) . در نامه‌هائى كه از ان پس به سلاطين روم و شام مىنوشت سلطان را مخذول مىناميد و خود را مطيع آنان جلوه مىداد . سلطان وى را از قلعهء جيران به زير آورد و همراه خود برد ، اطرافيان سلطان كه اسير بند او شده بودند جانى تازه يافتند ( 245 و 248 تا 251 ) . بعد از چندى او را در قلعهء جاريبرد حبس كرد و چون شنيد كه نيّت دارد بر ضدّ او توطئه‌اى بينديشد امر كرد وى را كشتند ( 259 تا 261 ) . با همهء بدگوئيها كه مؤلّف از شرف الملك چه در سيره و چه در نفثة المصدور مىكند بعضى صفات نيك نيز به وى نسبت مىدهد ، و فى المثل از سخاوت جبلّى او كه به حدّ باد دستى مىرسيد ، از ديندارى او در اين حدّ كه قبل از كشته شدن غسل كرد و نماز گزارد ، از مستمرّيها كه براى علما و فقها تعيين مىكرد ، از رقّت قلب و ذوق او كه در موقع خواندن قرآن و شنيدن وعظ اشك مىريخت ، سخن مىراند و حتّى مىگويد كه « كوه بلند