شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 72
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
خبردار نبود و بدان التفات نمىنمود ، تا شاعر او خطاب به او گفت : شاها ز مى گران چه برخواهد خاست . . . به نظر مىرسد كه تصميمات او بر حسب مقتضيات لحظه و ساعت بوده و نقشه و انديشه و پيشبينى در كارهاى او كمتر دخالت داشته است . از براى آن و روز زندگى مىكرده ، بگير و بخور و ببخش و چيزى منه . هيچ فكر نمىكرده است كه اين مملكت يا آن شهر از ان اوست و اين مردم رعاياى او . تنها در سه مورد در اين كتاب حكايتى از وى شده است حاكى از نيّت مملكت دارى : آنجا كه از ديدن خرابى تبريز و ضعف و اختلال در احوال مردم متأثّر شد و همّت بر آباد كردن آن گماشت و بر شرف الملك كه باعث آن فقر و عجز بود خشمگين گرديد ( 190 تا 191 ) ؛ آنجا كه خواست اخلاط را از غارت حمايت كند و نتوانست ( 212 ) ؛ اقدام او به آباد كردن اخلاط و تعمير با روى آن بعد از آنكه بدست امرا و لشكريان او خراب شده بود ( 216 ) . و مصنّف بطور كلّى مىگويد كه سلطان ترفيه رعيّت دوست داشتى امّا چون زمان فترت بود غصبها واقع شد ( 281 / 7 تا 8 ) . نوشهر را هم مهندسين خوارزمى ساختند ( نفثه ) . يكى ديگر از خصايص اخلاقى او كه در سيره بدان برمىخوريم تدبيرى است كه از براى پاك كردن سرداران و تابعان خويش از تقصيرى كه كرده بودهاند به كار مىبرده است ( 187 / 16 و ما بعد ) . با همهء حرصى كه پسر و پدر بجمع كردن اموال از راه جور و ستم و تاراج و غارت داشتند آنجا كه بايد از ان استفاده كنند نمىكردند و جز جمع كردن و تلف كردن كارى از ايشان برنمىآمد . علاء الدّين خراج سه سالهء 614 تا 616 همه را در سال 614 گرفت و بجاى آنكه بدان مال لشكرى فراهم آورد و براى حفظ مملكت و سلطنت خويش بكوشد ، يا بزر در برابر يأجوج و مأجوج سدّى بكشد ، يعنى چنان كه اتابكان فارس كردند به دادن مال و بستن پيمان صلح قوم تاتار را بازگرداند و