شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 67

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

گذاشت ( 22 / 10 ) ، و باز دوازده هزار سوار از ميان ايشان برگزيد ( 22 / 12 ) . جماعتى از قراختائيان بعد از انكه وى در سال 607 سرزمين ايشان را در ماوراء النّهر مسخّر كرد جزء لشكر او شدند ( جهانگشاى 2 : 74 تا 80 ) و بدين جهت است كه گاهى لشكر او را يا قسمى از ان را خطا مىنامند ( النّجوم الزّاهره در قصّهء خوارزمشاه ) . در جنگهائى كه با ختائيان مىكرد گاهى شكست فاحش مىخورد ( آثار البلاد چاپ بيروت 519 ) ، ولى عاقبت ايشان را يكسره از ميان برد ، و عقيدهء بعضى از متفكّرين و تيزبينان در همان زمان اين بود كه اين قوم ختاى ( قراختائيان ) حايل بزرگى بودند از براى حفظ بلاد اسلام از هجوم تاتار و مغول ، نظير سدّ ذوالقرنين در برابر يأجوج و مأجوج ( جهانگشاى 2 : 79 تا 80 ) ، و بزرگ حماقتى كرد اين سلطان كه آن سدّ را از ميان برداشت . سفاهت او منحصر به اين نبود ، در واقع غالب حوادثى كه در اين كتاب از دورهء سلطنت او و از اعمال او حكايت شده است دليل واضحى بر سبك مغزى و بىفكرى و عدم بصيرت او بر عواقب امور است ، بخصوص آنچه در 52 / 12 تا 19 ، و تمام فصل 16 ( ص 53 و ما بعد ) گفته شده است . وانگهى آن ترس و بزدلى كه با داشتن چنان لشكرى كه به آسانى آن را مىتوانست مضاعف كند از برابر لشكر چنگيز گريز اختيار كرد مانند طفلى كه از كودكى او را از « قره تتار » ترسانده باشند و ناگهان با قره تتار بالمعاينه روبرو گردد . با چنين دل و جرأت بسيار پردعوى و خودپسند هم بود . با خليفهء عبّاسى ناسازگارى كرد كه چرا حيطهء تصرّفات او را وسيعتر نمىكنند و براى او مقامى چون مقام سلاطين سلجوقى قائل نمىشوند ( 19 / 6 و مابعد ) ؛ بعد از انكه در سال 607 بر قوم خطا غالب شد هيبت او در دلها يكى هزار شد و وى را در القاب اسكندر الثّانى