شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 64
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
چنگيز خان بازگشتند و او خود بفرماندهى لشكر روى به نيشابور آورد ، چه سركردهاى كه كشته بودند داماد او بود . منجنيقها نصب كردند و سنگ بران روان ساختند ؛ قولى هست كه مردى علوى باميد آنكه پس از گرفتن شهر وى را به رياست آن بگمارند خيانت كرد و دروازهاى را گشوده ايشان را داخل شهر كرد ، و ايشان او را و هر كس را كه با او بود پيش از همه كشتند . بهرحالت شهر گرفته شد ، بكينهخواهى و گرفتن جان و مال خلايق پرداختند و هركرا كه در شهر بود ، خرد و بزرگ و زن و كودك ، همه را كشتند و آن را ويران كردند و با خاك يكسان كردند ، و مردم روستاها را به شهر آوردند تا زمين خانهها را بجستجوى دفاين كندند ، و من مىشنوم كه ديوارى در شهر برپا نگذاشتند . بعد از آنكه ايشان رفته بودند قومى از جانب خوارزمشاه آمدند و در آنجا به كندن زمينها و بيرون آوردن دفينهها مشغول شدند ، و چيزى از شهر نماند « 26 » . قول جوينى در باب نشابور ( ج 1 ص 133 تا 140 ) كه اشاراتى بدان در تعليقات كردهام نيز ديده شود . نور الدّين منشى را نيز در وسايل الرّسائل اشاراتى بخرابيهاى تاتار در خراسان هست ، از آن جمله در ورق 124 ب و 125 آ ، كه معانى آن در الفاظ مغلق پنهانست ، لذا نقل نشد . و ليكن در اين ترجمهء سيره بيش از همه جا اخبار تخريب و غارت و قتل و فساد ، چه از جانب خوارزميان و كسان ايشان و چه از طرف لشكر تاتار و مغول ، مندرج است ، گوئى اين اقوام جز اين اعمال كارى نمىتوانستند كرد . مثلا خرابيهاى غياث الدّين در پاريس ( 103 / 18 و ما بعد ) ؛ تباهكاريهاى جلال الدّين در بلاد سند ( 118 / 5 و ما بعد ) ؛ متفرّق شدن سپاهيان شرف الملك به غارت در آذربايجان و درآمدن او به شهر خوى و دوشيدن مردمان در آنجا و در مرند و نخجوان و
--> ( 26 ) ياقوت در معجم البلدان 4 : 858 تا 859 ؛ نيز ترجمهء سيره ص 81 و ما بعد ، و تعليقات ص 336 ديده شود .