شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 63

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

لشكريان جويهاى خون از درون و بيرون روان كردند و خلق را از جوان و پير و صغير و كبير بقتل رسانيد و هيچ سرى را بر تن و بدنى را با سر نگذاشتند ، و تمامت بناها و سراهاى شهر را فرو كوفتند و خندق را بينباشتند و شرفات و ابراج و بارو را خراب كردند ، هفت روز جز بكشتن و سوختن و خون ريختن به كار ديگر قيام ننمودند . . . افزون از هزار هزار و ششصد هزار و كسرى از خلق هرات شهيد شدند « 25 » نيشابور را قوم غزّ در سال 548 گرفتند و مصيبتى عظيم بران نازل كردند ، هر كس را يافتند كشتند و اموال ايشان را به يغما بردند تا چنان شد كه دران از كسان معروف يك تن نماند ، آن را سوزاندند و خراب كردند ، سپس در ميان خود ايشان اختلاف و پيكار درگرفت تا هلاك شدند . مؤيّد كه از بندگان سلطان سنجر بود بران مستولى گرديد و مردمان را به يكى از محلّات آن كه شادياخ مىگويند نقل كرد و آن را آباد كرد و ساخت و ديوارى گرد آن كشيد . كار آن نيك شد تا آبادترين و بهترين و پرخيرترين و پرجمعيّت‌ترين و مالدارترين شهرها شد ، زيرا كه دهليز مشرق است و كاروانها را از وارد شدن دران گزير نيست . و بدين حال بود تا در سال 618 كفّارى از تركان كه تتر ناميده مىشوند از ماوراى جيحون بدان سامان روى آوردند و بر خراسان مستولى شدند و محمّد بن تكش از پيش ايشان فرار كرد و تا در همدان گريخت و ايشان او را دنبال كردند . بيشتر اهل خراسان و غربا در نيشابور جمع شدند و بكوشش بسيار آن را مستحكم كردند ؛ بعد از آنكه سلطان در طبرستان درگذشته بود قومى از آن كافران روى به نيشابور آوردند و آن را نتوانستند گرفتن ؛ روزى سركردهء ايشان نزديك باروى شهر شد ، تيرى از بالاى سور بسوى او انداختند بنشان خورد و او را كشت . تركان بنزد خان اعظم خود

--> ( 25 ) تاريخ‌نامهء هرات سيف هروى ص 80 .