شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 61
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
كرده بودند ؛ مغول هم در نتيجهء ستم و جور ايشان روى بدين ديار آورد و تخريب و كشتار را بنهايت رسانيد . آنچه از تاريخ گذشتهء خويش و از آفات و بليّاتى كه از دست اين اقوام بكشور و قوم ما نازل شده است مىگوئيم و بيان مىكنيم از براى تعليل و تبيين انحطاطى است كه ازان پس در بنيانهاى اخلاقى و فرهنگى و ادارى و اجتماعى و سياسى ايران راه يافت ؛ انعكاسى در حقّ اقوام معاصر كه خود را اخلاف آن قبايل قديم مىشمارند ، و تأثيرى در روابط امروزى ما با اينان ، نبايد داشته باشد . اين ملل نرمخوى نيك خصلت متمدّن امروزى اگر مىخواهند خويشتن را به كسانى ببندند كه كليّهء اقوام قديم ايشان را نمونهء كامل توحّش و درندهخوئى مىشناختند و تواريخ از فجايع آنان مشحون است ما را چه گناه . ما مىبينيم كه آفات و بليّات بيرون از حدّ إحصا از خوارزمى و تاتار و مغل به كشور ما رسيده است و ، از ايشان ذرّهاى خوبى و نيكى بجاى نمانده است و ، برخى از ما اين بلاى عظيم را از ياد بردهاند و بجاى اينكه فرومايگى و پستى و بىهمّتى ايرانيان ادوار اخير را معلول همان علّت بشمارند زيان اندكى را كه ششصد سال قبل از ان از قومى ديگر بما رسيده بود بىاندازه بزرگ كرده از منافع بيكران و پيشرفتهاى فراوان كه در عرصهء علم و اخلاق و دين و معرفت از آن قوم نصيب ما شد چشم مىپوشند و آن واقعهء چهارده قرن قبل را مسؤول كليّهء عقبماندگيهاى امروزى ما مىپندارند ، مىخواهيم چشم ايشان را باز كنيم و علّت حقيقى و واقعى را بايشان بشناسانيم . چاچ ( شاش ) كه آن سوى رود سيحون و هم مرز بلاد ترك بود بزرگترين ديوار در پيش تركان بود ، در زمان سلطان محمّد خوارزمشاه بعلّت آمد و رفت سپاهيان او و لشكريان ختا ويران شد ، پادشاهان آن كشته شدند و اهل آن پراگنده گشتند چونكه او از نگهدارى و ادارهء آن عاجز بود ، و آن ديار از دار و درخت و