شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 51
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
از آنها را در دست نداشت سخن مىگويد و اقرارگونهاى ( نه صريح ) مىكند كه مضامين بيشتر را مستحضر بود آنها را از نو نوشت . تقسيمات از اين قرار است : 1 ، امثله و مناشير حضرت جلّت را مقدّم داشت ؛ 2 ، مخاطبات و مجاوبات درگاه را اعلاه اللّه تالى آن كرد ؛ 3 ، مفاوضات و مطالعات خداوند اعظم خواجهء جهان خلد اللّه دولته را در مرتبهء ثالث نبشت و الثّالث خير « 18 » ؛ 4 ، قصص و مكتوباتى را كه از جهت خود به حضرت خلفا و سلاطين و جناب مخدومان و دوستان و خداوندان نبشته بود بر عقب قسم سيم آورد . بر حسب وعده عهاد الجهاد من السّلطان الأعظم الى الصّاحب المعظّم را پس از ديباجه درج كرده است كه خلاصهء آن در تعليقات همين كتاب نقل شد ( ص 359 و مابعد ) . تقرير وزارت تاج الدّين على ( پسر ) كريم الشّرق در ورق 36 آ ، سپس تقرير مناصب اصفهان بر قاضى ركن الدّين مسعود و تفويض قضاى درگاه در جملهء ممالك به نظام الإسلام صاعد در 40 ب ، و چند مثال ديگر ، از آن جمله مثال بوقت آنكه از تفليس عنان جهانگشاى صوب كرمان جهت استخلاص آن معطوف گشت خداوند سلطان معظّم غياث الدّين نامزد سرير سلطنت شد اين مثال را به حكم فرمان سواد كرده آمد تا از حضرت اعلى بياض كنند 63 ب ؛ و بعضى از مثاها تكرار هم شده است . در ورق 133 ب قسم ثانى شروع مىشود و اوّلين نامه تحت اين عنوان است كه : اين خدمت به حضرت سلطان جلال الدّين خلّداللّه سلطانه بوقت آنكه در بلاد هند او را با ملاعين كفّار تاتار اتّفاق ملاقات افتاد و
--> ( 18 ) اين نيز يكى از تفاوتهاى ما بين نور الدين منشى و شهاب الدين محمد منشى است كه در اين منشآت اين مدايح در حق شرف الملك هست و مراسلات او مندرج است و هميشه خداوند جهان ناميده مىشود ، و حال آنكه در سيره و نفثه از وى بدگوئى بسيار شده است و از دشمنى او با مؤلف در هر دو كتاب سخن رفته و مخصوصا گفته شده است كه وى هرگز خداوند جهان خوانده نشد ، و سلطان او را جز شرف الملك خطاب نكرد .