شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

400

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

در باغى ضيافت كردند ، ناگاه صلاح الدّين نسائى خرپوست را بكارد زد و بكشت ، و پيش از آنكه لشكر او واقف شوند خود را در شهر افگندند و قلعه ضبط كردند و غوريان متفرّق شدند و يمين ملك بغزنه آمد و حاكم شد ، و لشكرى جمع كرد و پيش لشكر مغول باز رفت ، چون مغولان ديدند كه عدد او زيادتست بىجنگى و ملاقاتى بازگشتند . يمين ملك شمس الملك وزير را در قلعهء كجوران ( جزء ناحيهء بست و تگيناباد ) محبوس كرد و صلاح الدّين را در قلعهء غزنه بگذاشت . غزنيان ( - اهالى غزنه ) بعد از غيبت يمين ملك خروج كردند و صلاح الدّين را بكشتند ، و در غزنه قاضى و رضىّ الملك و عمدة الملك ( دو برادر از اهل ترمد ) حاكم گشتند و پادشاهى غزنه بر رضىّ الملك مقرّر داشتند . خلج « 1 » و تركمان بىحدّ از خراسان و ماوراء النّهر بهم افتاده و در پرشاوور گرد آمده بودند ، سرخيل ايشان سيف الدّين أغراق ملك بود ( كه در اين ترجمه بغراق گفته است ) . رضىّ الملك را طمع افتاد كه بر سر ايشان رود و ايشان را بزند و بعد از ان بر هندوستان مسلّط گردد . لشكر برگرفت و به قصد ايشان به پرشاوور رفت . تركمانان و خلج او را بزدند و او را و اكثر لشكر او را بكشتند . برادرش عمدة الملك در غزنه حاكم بود ، اعظم ملك كه پسر عماد الدّين صاحب بلخ بود و ملك شير كه حاكم كابل بود با لشكر غورى كه بر ايشان مجتمع شده بودند بغزنه آمدند و عمدة الملك را در قلعهء ميان

--> ( 1 ) خلج قومى از تركمانان بودند ، كه از اراضى ترك‌نشين مجاور قرلق ( خلّخ ) به زابلستان مهاجرت كردند - براى احوال ايشان رجوع شود به مقالهء خلج در دائرة المعارف اسلامى بتركى و به تعليقات پروفسور مينورسكى بر ترجمهء انگليسى حدود العالم ص 347 و ما بعد . در فارسى لفظ خلج بمعنى خركچى به كار رفته است و دو مثل مربوط به آنان داريم ، آنچه خر نخورد خلج خورد ، زبان خر را خلج داند . چه ارتباطى بين اين معنى و آن قوم هست ، نمىدانم .