شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
385
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
جمال الدّين طشتدار را بسفارت مأمور كردند . نتيجهاى كه از اين رسول فرستادنها حاصل شد بهر حال هيچ بود . در قبال گزارشى كه در سيرت جلال الدّين آمده است خلاصهء گزارش ابن بيبى را هم بنده نقل مىكنم ( تفصيل آن در چاپ عكسى آن كتاب ص 374 تا 386 ديده شود ) : سلطان علاء الدّين در علائيّه بود ، بعضى از امرا را بمهماندارى ايشان تعيين كرد تا آنان را بدرگاه رسانيدند ، و امير كمال الدّين كاميار و ظهير الدّين ترجمان را بپرسش ايشان فرستاد و در روز ششم ورودشان بحضور خود خواند . نامه دادند و پيام بگزاردند ، مدّت يك هفتهء ديگر استراحت كردند ، روز هشتم ايشان را بمجلس بزم و ضيافت شاهانه دعوت كرد . روز بعد ايشان را بار داد و بلفظ خود بىواسطهء ترجمان جواب رسالت ايشان ادا كرد بدين مضمون كه : سلطان غازى را از اين محبّ مخلص خدمات فراوان ابلاغ كنند و بگويند بسيار آرزومند بوديم كه سلطان پس از غزو گرجستان بسرزمين روم آمده استراحتى كند و ملاقاتى حاصل شود . حال كه همّت بر تصرّف كردن اخلاط گماشته است ، ناچار مىگوئيم كه أوليتر آنست عزم تسخير ممالك كفّار را بر قصد تملّك و تخريب يك مركز مسلمين مقدّم دارد ؛ نصيحت ديگر اينكه با لشكر تاتار راه مدارا و مواسا سپرد و اگر ممكن گردد از در مصالحت درآيد ، باشد كه به لين مقال و بذل مال آتش فتنه را خاموش كند . ورنه ما را از روى مسلمانى لازم افتد كه بدانچه مقدور افتد در دفع اذيّت او كوشش كنيم . پس از اين پيغام شمس الدين التونبهء چاشنىگير را براى ابلاغ پيغام جواب مأمور ساخت . خبر آمدن رسولان را بجلال الدّين خوارزمشاه رسانيدند و نسخهء فهرست هداياى سلطان علاء الدّين را از نقد و جنس از نظر او گذرانيدند ، آفرين گفت .