شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
372
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
دشمن سلطان را كشته بود ، و مراد ازان غياث الدّين بود ، بعد گفته بود چه ضرر براى سلطان دارد كه من پير را بر سر آنچه در دست دارم بجا گذارد ؟ سپس در سال 626 به رى رسيدم ، آنجا بشارت دادند كه غياث الدّين خلاص يافته و به اصفهان رسيده است ، و در همهء بلاد عراق بشارت نواختند ، ولى پس از چند روزى شهرت يافت كه كودكى تركمانى به لباس او درآمده بود و نام او را بر خود گذاشته و باصفهان درآمده بود ، شرف الدّين وزير غايب بود و مردم او را نمىشناختند و باور كردند كه وى غياث الدّين است ، او را خدمت كردند تا وزير برگشت و او دانست كه اين تركمانى تزوير كرده است فرمان داد او را در بازارها گردانيدند و بسيار زدند و از شهر راندند « 1 » ؛ و اين از عجايب است كه حال او بر مردم اصفهان مخفى بماند و حال آنكه سلطان ايشان بود و سه سالى آنجا اقامت كرده بود . 180 / 5 قجب ارسلان ، از سطر 11 برمىآيد كه اينها از تركمانان مقيم ماوراى ارس بودهاند . 183 / 5 اتّسع الخرق . . . ، مصراعى شعر است كه در زبان عربى مثل شده است ، در باب مصراع اوّل آن و گويندهء آن خلاف است ، براى اطّلاع كامل ازان رجوع شود به كتاب المجتنى ص 78 ، مروج الذّهب چاپ مصر 1367 ج 3 ص 258 ، ذيل الأمالى و النّوادر ص 72 ، المؤتلف آمدى چاپ مصر 1381 ص 127 ، جمهرة الأمثال عسكرى در هامش مجمع الأمثال ميدانى ج 1 ص 113 ، سمط اللّآلى ج 3 ص 36 تا 37 ، المستقصى از زمخشرى ج 1 ص 35 ، تاج العروس مادّهء
--> ( 1 ) بر حسب اينكه « و نفى و من العجائب » خوانده شود مطابق ب م ؛ در هوداس : و بقى من العجائب .