شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

371

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

ج 2 ص 339 و 340 چاپ طهران ديده شود ) . در شرح نهج البلاغه نقّابون بدين معنى آمده است . اينها بجاى خود ، ولى ياغا چيست ؟ در برابر سه كلمهء معادل يكديگر قرار داريم كه هر سه مورد شكّ است : خمدى ( يا حمدى ) كه غورى است ؛ نقابون كه عربى است ؛ ؟ ؟ ؟ باغا كه فارسى است . كليدى براى فهم كلمهء سوم ممكن است اين عبارت مطرّزى باشد در المغرب : شوخ بالفارسيّة العارم الشّرس الخلق ، و المؤاجر ( - مزدى ) معروف ، و امّا بغا فهو المأبون و قد يقال باغا ، و كأنّه انتزع من البغىّ . پس باغا كلمهء متداول در ميان فارسى زبانان بوده است براى آن معنى كه گفت ، و خمدى ( تصوّر مىكنم صحيح همين باشد ) لفظ غورى از براى اين معنى است و معادل عربى اين دو لفظ كه باغا را مترجم بجاى آن گذاشته است در لفظ ؟ ؟ ؟ نقابون پنهان شده است . من گمان مىكنم اگر آن را هم المأبون يا بغّاؤون بخوانيم معادله كامل مىشود . به اين وجه حلّ هيچ اطمينان ندارم و يقين كردن بصحّت و سقم آن را به آينده وامىگذارم . دو نمونهء ديگر هم از زبان و لغت اهل غور در طبقات ناصرى محفوظ است ( ص 411 و 416 ) ، يكى ورلك فولك بمعنى بالا دوانيدن و پائين دوانيدن اسپست ، ديگرى اينكه محمّد را اخمذ گويند . 176 / 16 كشته شد ، بعد ازين در متن عربى عبارتى آمده است كه آن را مترجم نياورده ، خلاصهء آن اينكه : من درين شكّ دارم ، زيرا كه نامه‌اى از براق به شرف الدّين نايب عراق ديدم كه وى آن را در هنگامى كه سلطان در تبريز بود براى سلطان فرستاده بود ، و در اين نامه سوابق خدمت خود و خدمتهاى اخير خود همه را ياد كرده بود و از جمله اين را شمرده بود كه دشمنترين