شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

352

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

به عميد الدوله بود و در سال 319 بوزارت رسيد ( صلة العريب ص 135 و 165 ديده شود ) . آنچه ابو بكر خوارزمى در قطعهء خود در سبب اين لقب دادنها مىگويد ، يعنى « چون درهم در دست ايشان نيست القاب را بجاى زر و سيم رايج كرده‌اند » ، جزئى از حقيقت واقع است . در عهد حكومت عبّاسى هر چه قدرت پادشاهى خليفه كمتر مىشد بر جنبهء امامت دينى خود مىافزود ، و هر قدر تسلّط او بر امور دنيا تنزّل مىيافت بيشتر بر خويشتن القاب دينى باطنطنه مىنهاد و اطرافيان خود را به القاب مضاف به دين و دولت و ملك معنون مىساخت . اين شعر ابى بكر خوارزمى ( متوفّى بسال 383 ) كه در يتيمة الدّهر ثعالبى ( چاپ مصر ج 4 ص 230 ) نقل شده است شايد اوّلين و قديمترين انتقاد سياسى نسبت به اين شيوهء دستگاه خلافت نباشد ؛ امّا مىتوانست عيبى ازين بزرگتر بر خلفا بگيرد ، و آن اينكه دادن لقب و خلعت به شاهان و امرا را وسيلهء بدست آوردن اموال و هدايا مىساختند . در كتاب صابى ، رسوم دار الخلافة ، بابى در اين خصوص هست ( ص 100 و ما بعد ) كه چه هديّه و خدمتى پيش خليفه مىفرستد آن كس كه او را متقلّد شغل و عنوانى مىكنند ، يا به كنيه و لقبى او را مشرّف مىسازند ، و مثالها آورده است از هداياى عضد الدوله و صمصام الدوله و شرف الدوله و بهاء الدوله و سلطان الدوله به خدمت خليفه در موقعى كه اين القاب يا نظاير آن به ايشان اعطا گرديد . در تاريخ بيهقى ( چاپ فيّاض ص 218 ) حكايت شده است كه سلطان مسعود در دستور العملى كه به ابو القاسم حصيرى مىداد در ضمن حكايت ايّام جوانى و ولايت عهد خويش گفت : پدرم « چون از خليفه خويشتن را زيادت لقب خواست و ما را و برادرش يوسف را ، مثال داده بود تا در نامهء حضرت خلافت اوّل نام برادر