شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

332

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

رجال و اموال بفرستند . بعد از آنكه وسايل آماده شد بكنار سيحون مىروى و در كنار اين نهر بزرگ كه ما بين بلاد ترك و بلاد اسلام فاصله است منتظر مىنشينى ، و چون دشمن راه دور و دراز پيموده و رنج كشيده برسد ما با سپاهيان آسوده و تازه نفس با او روبرو مىشويم . خوارزمشاه امراء و ارباب مشورت لشكرى و كشورى خويش را گرد آورد و راى ايشان را در اين باب پرسيد . آنان با رأى شهاب الدّين در اين خصوص موافقت نكردند و گفتند : ما نمىجنبيم و مىگذاريم ايشان بيايند و از سيحون بگذرند و در اين كوهها و گردنه‌ها كه ما راههاى آنها را مىدانيم و ايشان نمىدانند طىّ طريق كنند ، در آن حال ما بر ايشان مىزنيم و مغلوبشان مىكنيم و جملگى را از دم تيغ مىگذرانيم . نور الدّين محمّد عوفى در دو كتاب خود اشاره‌اى به شهاب الدّين خيوقى مىكند . اوّلا در جوامع الحكايات در اوايل باب اوّل از قسم چهارم گويد : وقتى شهاب الدّين خيوقى كه وكيل خاصّ در سلطان اسكندر ( - محمّد خوارزمشاه ) بود به خدمت شيخ الشّيوخ مجد الدّين بغدادى نامه نوشت و درخواست كرد كه « بهمّت عالى مدد بايد فرمود تا از اين ظلمات دنيا بنور طاعت راه يابيم و حبل شواغل و مشاغل را به تيغ انابت و مجاهدت قطع كنيم » . شيخ بنزديك او جواب نوشت و گفت : در خدمت پادشاه ترتيب اعانت مظلومان و اغاثت ملهوفان به كار بايد برد ؛ و در اثناى نامه نوشته بود كه : « در آن وقت كه شيخ ابو سعيد ابو الخير به طرف خرقان رفته بود و او را با شيخ ابو الحسن خرقانى اتّفاق ملاقات افتاد و خلوت كردند در ميان ايشان از رموز طريقت اسرار رفت ؛ شيخ ابو الحسن در غايت مجاهدت بود و شيخ ابو سعيد سلطان‌وش بودى و بر تخت زرين نشستى ؛ شيخ ابو الحسن