شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
331
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
شافعى مذهب بود و در حفظ و حمايت شافعيان تعصّب مىورزيد ، و فقهائى را كه در هر شهر به خدمت او رسيده و محفوظات خود را بر او خوانده بودند به كارى كه شايستگى آن را داشتند مىگماشت . در جهانگشاى جوينى ( ج 2 ص 55 ) در حوادث سال 600 هجرى بمناسبت جنگهاى بين شهاب الدّين غورى و سلطان محمّد خوارزمشاه آمده است كه : اهالى خوارزم يكدل و يك زفان با اندرونى از حميّت در جوش بر مقابله و مقاتله اتّفاق كردند و به ترتيب سلاح مشغول شدند و امام معظّم شهاب الدّين خيوقى كه دين را ركنى و ملك را حصنى بود در تدارك كار دشمن و دفع ايشان از حريم خانه و وطن مبالغتها نمود و بر منابر خطب گفت و به حكم حديث صحيح كه من قتل دون نفسه و ماله فهو شهيد رخصت محاربت فرمود . و ابن الأثير در حوادث سال 617 ، و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( چاپ مصطفى البابى ج 2 ص 364 ، ظاهرا مأخذ ابن ابى الحديد همان قول ابن الأثير است ) گفتهاند كه چون خبر حركت اقوام مغل و تتار بخوارزمشاه رسيد و توسّط جاسوسان از احوال و اوضاع زندگانى آن مردم مطّلع گرديد از اينكه كسان ايشان را كشته و اموال ايشان را گرفته است پشيمان شد و در انديشه فرو رفت ، سپس شهاب الدّين خيوقى را كه فقيه فاضل و نزد او صاحب مقامى و الا بود احضار كرد و گفت : كارى بزرگ پيش آمده است ، ناگزير بايد دران فكر كرد و رأى خود را گفت تا بدانيم چه بايد كرد ؛ دشمنى از اراضى تركنشين بجانب ما روى آورده است كه آن را شمار نمىتوان كرد . شهاب الدّين گفت : سپاهيان تو بسيارند ، و به اطراف نامه مىنويسى و لشكر گرد مىآورى ؛ اين بلاعامّ است و بر همهء مسلمانان واجب است با تو در اين مبارزه همراهى كنند و