شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

312

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

تو لازم مىآيد كه چنين و چنان باشد » مبلغى اشكال بر سر او انبار كرد چنان كه كشّى حيران شد و گفت « يكى يكى بگوى و جوابش بشنو » ؛ و همين كه كشّى بجواب گفتن آغاز كرد عميدى بر جوابهاى او نيز مىافزود ، و بعد از آنكه قدرت خويش را آشكار كرد دست برداشت و او را گذاشت كه سخن خويش را تمام كند . و هر گاه كه عميدى بشهرى مىرسيد جميع فقها نزد او حاضر مىشدند و حضور او را مغتنم مىشمردند و تصانيف وى را نزد او مىخواندند . وقتى عازم به رفتن عراق شد ، به سلطان گفتند « اين مرد در دنيا بىنظير است و زينب اين ديار است » او را از ترك كردن آن مملكت مانع شد ، و موقعى كه به نشابور رسيده بود به او گفتند « اگر از سلطان خواهشى دارى بكن امّا از مملكت او خارج مشو » . گويند كه روزى با مردى مباحثه مىكرد آن شخص منكر مطلبى شد كه عميدى از قول كسى نقل كرد ، وى به اندرون خانه رفت تا كتابى را كه آن مطلب را از ان نقل كرده بود بيارد ، مدّتى گذشت و او بيرون نيامد ، بدرون رفتند و ديدند كه از دنيا رفته است ؛ و اين وقعه در 9 ج 2 سال 615 بود ( به آثار البلاد چاپ ووستنفلد ص 360 تا 361 ، و چاپ بيروت ص 536 تا 537 رجوع شود ) . و امّا نشاورى ظاهرا مراد رضىّ الدين ابو جعفر محمّد باشد كه امام فخر رازى در رسالهء مناظرات مكرّر ازو نام برده و مباحثات خود را با او شرح داده است ، و عوفى در لباب الألباب ( ج 1 ص 219 و ما بعد ، و نيز حواشى محمّد قزوينى بران ص 247 ديده شود ) در ضمن علمائى كه شعر نيز مىگفته‌اند نام او را آورده است ، و زكريّاى قزوينى در آثار البلاد در منسوبين به نيشابور راجع به او مىگويد ( ص 317 چاپ ووستنفلد ، و ص 474 چاپ بيروت ) : پيشواى علما و استاد بشر