شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
273
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
منايا يافت . آرى ، چون من خبر سلطان بجبخچور و كمين او شنيدم به خدمت متوجّه شدم . مقابل افتاد ، كه جانب اثقال متوجّه شده بود . پس با من سخن آغاز كرد و جواب رسالت پرسيد ، آنچه از ملك مظفّر شنيده بودم اعاده كردم ، آنگه حديث آن رقعه در ميان آوردم كه تاتار از پرگرى « 1 » گذشته است . پس فرمود : كه گو [ كه ] بچكم آمد و خبر داد كه ايشان سوار شدند ، و قضيّهء كمين و عود يزك « 2 » همه را بگفت . گفتم : بعد از ان كه بنيّت لقا سوار شده باشند بازگشتن عجبست . گفت : ايشان مىخواستند كه ما را بحدود * خلاط دريابند ، چون دانستند كه در حدود بلاد شامى درآمدهايم گمان بردند كه مگر در ميانه اتّفاقى هست ، انديشه كرده بازگشتند .
--> ( 1 ) - در اصل : ؟ ؟ ؟ ركرى . ( 2 ) - در اصل : ترك .