شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
274
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 87 ] ذكر نزول سلطان به ايمد « 1 » و عزم سفر اصفهان و رجوع از آن راى بعد از ورود رسول صاحب آمد ملك مسعود و كبس تاتار روز دوم بر وى در وقت صبح چون به شهر حانى رسيد خانان و امراى بزرگ را خوانده استعادهء جواب ملك مظفّر غازى كرده بود ، و من آيات يأس بر ايشان خوانده ؛ گفته بودم كه طلب إسعاد از آن طايفه آهن سرد كوفتن و از اعمى هدايت طلبيدنست . پس اتّفاق كردند كه اثقال را بديار بكر بگذارند ، و با زنان و فرزندان جريده باصفهان روند ، چه بسيار بارها آنجا شكسته و خسته رسيدهاند و آن خستگى مرهم يافته و آن * شكستگى درست شده است . روز دوم از اين انديشه علم الدّين سنجر معروف به قصب السّكّر رسول صاحب ايمد آمد ، و رسالتى مشتمل بر عرض خدمت و طاعت ادا كرد ، و بر قصد روم باعث شد و گفت : هر وقت كه سلطان قصد اين ولايت كند ميسّر مىشود ، و هر وقت كه بملك استظهار يافت و بطايفهء قفچاق كه بر موالات سلطان متّفقاند مستند گردد تاتار از وى بترسد ، و استظهار كلّى حاصل شود . و در جملهء رسالت گفت : هر وقت كه سلطان عزم اين طرف كند ملك مسعود با چهار هزار سوار به خدمت آيد ، و تا روم مستصفى نشود از بندگى مراجعت نكند - و در اين سال سلطان روم علاء الدّين چند قلعه از ملك مسعود صاحب ايمد گرفته بود ، و خاطر وى را كلّى منزعج گردانيده - پس سلطان بسخن او ميل كرد ، و از انديشهء عزم اصفهان بازآمد ، و بر صوب ايمد رفت ، و
--> ( 1 ) - شهر آمد مراد است ، الف آن را اماله كرده و ايمد گفتهاند .