شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
272
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
سلطانى در حدود جبخچور است « 1 » . پيش از مغرب بديهى كه آن را مغاره گويند نزول كردم تا چهارپايان عليق خوردند ، آنگه در شب شوم خواب غلبه كرد ، در خواب ديدم كه سر در دامنام ، و مو و ريش از سر و رو رفته است ، گوئيا سوختهاند . پس هم در خواب تعبير كردم و گفتم : سر سلطانست ، گوئيا معدوم شود ؛ و ريش بحرمت و حرم تعلّق دارد ، شايد كه كنيزان * من اسير شوند ؛ و موى سر مالست ، شايد كه تلف شود . از ترس بيدار شدم و رحلت كردم ، و در آن شب از استيلاء كمد با كسى سخن نگفتم . چون بحانى رسيدم اثقال لشكر و زنان در آن واديها نزول كرده بودند . خبر شنيدم كه سلطان بجبخچور « 1 » در كمين است ، و خبر وصول تاتار شنيده است ، كه گو كه بچكم ، كه اميرى از امراى تاتار بود ، با هزارهء خود از ايشان مفارقت كرده است و بسلطان پيوسته ، و گفته كه : ايشان اسپان را نعل بستند و قصد او دارند . پس گفته بود كه : غارت را در راه بگذارند ، و خود كمين كند ، چون ايشان بطعمه مشغول شوند بريشان زند ، و كاسات حمام بر دست انتقام در كامشان ريزد . و اين نصيحت بغايت پسنديده بود . سلطان اوتر خان را كه از طرف مادر قرابت داشت ، و گمان مىبرد كه نيكخواه شجاعيست ، بىآنكه امتحان كند * يا برهان بر اين معنى قايم باشد ، با چهار هزار ترك پيش فرستاد ، و فرمود كه چون تاتار پيدا شود او خود را « 2 » بكشد تا ايشان را بمرابض آجال آرد . او بازگشت و خبر داد كه : تاتار از حدود منازجرد « 3 » بازگشت . از غايت جبن و خور چنين دروغى فرا بافت ، و عاقبت خود را طعمهء
--> ( 1 ) - اين اسم را در چاپ هوداس جبل جور نوشته است . ناحيهء جبل جور در معجم البلدان ج 2 ص 20 مذكور است . در اصل ما نقطهها همه جا بيك شكل نيست ، و در بعضى موارد اصلا نقطه ندارد . ( 2 ) - در اصل : شود و خود را . ( 3 ) - در اصل : ميازجرد .